ملک‌الشعرای بهار › مرگ تزار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خمش مباش کنون کامد ای بهار، بهار / سخن زلعبت چین وبت بهار، به آر
ز بی‌حقیقتی چرخ و بیوفایی دهر / هزاردستان زد در میان باغ‌، هزار
چه گفت‌؟ گفت جهان رهزنی حرام‌خورست / تو سر به عشوهٔ دهر حرام‌خوار، مخار
زمانه کشت ترا نارسیده می‌درود / مکار تخم امل‌، در زمین این مکار
ز لعب دور قمر روشنی مدار طمع / که بر محک‌، سیه آمد عیار این عیار
چه رزم‌هاکه بود پرقتال ازبن قتال / چه قلب‌ها که بود داغدار ازین غدار
به سال‌ها دهد و بازگیرد اندر دم / نهان به پرورد و سازد آشکار، شکار
نشان عاطفت از دهر کینه‌جوی‌، مجوی / امید راستی از چرخ کجمدار، مدار
ز بحر جان اوبارش کسی ار خلاصی جست / نهنگ بر سر او بارد ابر جان اوبار
نه شه شناسدگیتی ونی وزیر، تو شو / ز هر در آر پیاده‌، ز هر سو آر، سوار
به کار دولت نتوان گزافه کاری کرد / که از دولت شود آخرگزافه کار، فکار
ز رزم خوار شمردن‌، ترا رسدکه رسید / ز خصم بر شه خوارزم و والی اترار
مبین به مردم‌خوار و زبون‌، به خواری ازآنک / به کینه مردم‌خوارند، گرگ مردم‌خوار
مبین تو زار و زبون مردمان غوغا را / که رزمجو‌یی غوغا بکشت زار، تزار
نقاط مسکو و پطر، از تزار برگشتند / دو نقطه چون که یکی کشت شد تزار نزار
به باد، اصل و تبار و قتیل‌، نسل و نتاج / نه‌تاج ماند و نه‌تخت و نه صفه ماند و نه بار
دو مار بودند آری تزار و فرزندش / زمانه بین که برآورد از این دو مار، دمار
سفیه محتسبانی کجا ز جهل و خری / خرند بی‌سبب‌، آزار مردم بازار
تو جار دانش و داد آن زمان زنی که شوی / امین خرمن فلاح و دفتر تجار
زکارهای عموم آنچه را نخواست عوام / به فتوی خرد آن کار، ناصواب انگار
کسی که دشمنی عامه را خرید به عمد / قماش عار و لباس عوار کرد شعار
نکرد بایدکاری‌، که مردم عامه / رهاکند پی کار و دود سوی پیکار
دل رعیت گنجست و جهل مار وبست / توگنج خواهی‌، همت به مرگ مارگمار
به مذهب و ذهب او مدار کار، ولیک / درون مدرسه‌اش با کتاب و کار، بکار