ملک‌الشعرای بهار › در وصف انگور| ” میراث‌دار ادب پارسی “

انگور شد آبستن هان ای بچهٔ حور / برخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور
آن بچهٔ نوزاده فروگیر که مادرش / شش ماه فرو خفته درآغوش مه و هور
اکنون شده آبستن و برگردش هر روز / چون قابلگان آمده یک قافله زنبور
این قابلگان قابلگی نیک ندانند / هان خیز و ز بسترش یکایک را کن دور
سختم عجب آید که چنین کودک چون زاد / زان تیره رخ خستهٔ مستسقی رنجور
وین نیز عجب‌تر که به یک زادن چون گشت / ستخوانش بگسیخته و جلدش مبثور
وآنگاه سر از خاکش برگیر به نرمی / چونان که نگردد شکم و پشتش ناسور
زان پس به یکی بستر سنگینش درافکن / و زپشت و برش دورکن آن کودک مستور
خود گرچه به مادرش ستم خواهد رفتن / لیکن تو دربن کار مصابستی و مأجور
وان طفل به گهواره درافکن به دو سه ماه / چونان که به گهواره درون گردد محصور
آن طفل نکوروی که از روشن رویش / چون روز برافروخته گردد شب دیجور
آنگه که به نیرو شود و روی فروزد / زو وام کند رضوان رنگ دو لب حور
وانگه که به بلور فرود آرد ساقیش / چون کان عقیق یمنی گردد بلور