امیر معزی › شمارهٔ ۱۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن خداوند که آفاق به یک فرمان کرد / ملک آفاق به فرمان ملک سلطان کرد
در ازل کرد قضا از قبل دولت او / تا به پیروزی و اقبال فلک دوران کرد
همه عالم چو یکی نامه به معنی بنگاشت / کنیت و نام شهنشاه برو عنوان کرد
حکم سلطانی و دعوی شهنشاهی را / خنجر و بازوی او معجزه و برهان کرد
خانهٔ همت او را ز هنر قاعده کرد / مرکب دولت او را ز ظفر میدان کرد
سایهٔ عدلش بر روی زمین پیدا کرد / پیکر خصمش در زیر زمین پنهان کرد
ساخت از دانش و از بخشش کلّی گهری / وان‌ گهر را کف راد و دل پاکش کان کرد
سر شاهان همه در چنبر فرمانش کشید / چنبر چرخ به کام دل او دوران کرد
نتوان گفت به صد سال به تفصیل و به شرح / آنچه با شاه ز احسان و کرم یزدان کرد
کرد احسان و کرم با همه کس شاه جهان / لاجرم یزدان با او کرم و احسان کرد
آفرین باد بر آن شاه که فرماندهٔ خلق / زیر فرمانش همه مملکت ایران ‌کرد
آفتاب کرم و سایهٔ عدل و نظرش / دهر ویران شده را خرم و آبادان کرد
چون کمر بست به پیروزی عالم بگشاد / همه دشوار جهان دولت او آسان کرد
آنچه کردند به صد لشکر ازین پیش ملوک / او به یک حاجب و یک نامه و یک فرمان کرد
هرکه با دولت او بست به پیکار کمر / تیغ تن پیکر او پیکر او بی‌جان کرد
گمرهانی که کشیدند سر از طاعت او / سر تیغش همه را بی‌سر و بی‌سامان کرد
ای بسا خصم که با شیر همی زد دندان / خدمت او به ضرورت ز بن دندان کرد
یاد کن آنچه به شمشیر در این پانزده سال / با فلان‌کرد شه عالم و با بهمان کرد
عبرتی بود جهان را چه به‌شرق و چه به‌غرب / آنجه از پیش همه با ملک کرمان کرد
هم ز اقبال نشان بود و ز اعجاز دلیل / آنچه با ترمذ و خیل چِگِل و خَتلان‌کرد
بازکار عجب و تهنیتی بود بزرگ / آنچه درگنجه و ارمینیه وارّان کرد
باز هم نادره بود آنچه به‌فرمان قضا / دم او با سر بلکاوتن عثمان کرد
یا ز برهان کرم بود و خداوندی و عفو / آنچه با مسلم و نجاری و با جرتان‌کرد
باز در دولت و دین بود عجایب به سه سال / آنچه با جعبر و انطاکیه و حرّان‌کرد
باز اصل ظفر و مایه ی پیروزی بود / آنچه با خانه و ملک و سپه خاقان‌کرد
نتوان گفت فنون و هنر شاه تمام / هرچه‌گوییم شناسیم که صد چندان کرد
آنکه او شرح ظفرنامهٔ افریدون گفت / وانکه او وصف هنرنامهٔ نوشروان کرد
متفق‌ گشت کزین بیش ظفر نتوان کرد / معترف گشت کزین بیش هنر نتوان کرد
ای بلند اختر شاهی که تو را بار خدای / شاه ایران و خداوند همه توران کرد
نیست بر تیغ تو تاوان ظفر و نصرت و فتح / هرچه کرد این عجبی تیغ تو بی‌تاوان کرد
بارگاهت را دولت ز بقا کرد سریر / وز معالیّ و شرف کنگرهٔ ایران کرد
مرد وصّاف نپیوسته گهرهای سخن / چون هنرها و ظفرهای تورا دیوان کرد
گر بدیع است که عیسی به دعا افسون کرد / ور شگفت است‌که موسی به عصا ثعبان کرد
تو به شمشیرکنی آنچه به ثعبان این‌کرد / تو به اقبال کنی آنچه به افسون آن‌ کرد
شاه عالم تویی از عالم و از هر چه در اوست / داد بستان که جهان داد تو چون بستان کرد
آن‌ گهر خواه کجا خاطر شاعر صفتش / به بدخشی و عقیق یمن و مرجان کرد
از کفِ طرفه نگاری که نگارین‌ رخ او / مجلس بزم تو را همچو نگارستان کرد
زَنَخ و زلفش گویی‌که یکی جادوی نغز / از سمن‌ گوی وز شمشاد و شَبَه‌ چوگان کرد
آن‌کند با دل عشاق همین غمزهٔ او / که سر تیغ تو با جان بداندیشان کرد
جاودان همت میمون تو زرافشان باد / که فلک خدمت آن همت زرافشان کرد
پایهٔ خسروی از پای تو آراسته باد / که قضا پایهٔ اقبال تو بی‌پایان کرد
عمر تو چون مه نو باد که شد عمر عَدوت‌ / چون مه پانزده و روی سوی نقصان کرد