ملک‌الشعرای بهار › خزانیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پاییز به رغم نیّر اعظم / افراخت به باغ و بوستان پرچم
همچون گه امتحان یکی دژخیم / در خشم و لبانش پر ز باد و دم
طفلان چمن ز هیبتش لرزان / رخ‌زرد و نژندچهر و بالاخم
هرکو پی امتحان فراز آید / بیرون کندش ز بوستان در دم
بر سنگ زند دوات مینا را / وز هم بدرد کتاب اسپر غم
شیرازه کشد ز دفتر کوکب / معجر فکند ز عارض مریم
افتد گل اختر از فراز شاخ / زین جور، به زیر پای نامحرم
بر باد دهد بیاض داودی / وز پیکر یاسمین کشد ملحم
از سبزه و گل تهی شود گلشن / چون علم ز صدر خواجهٔ عالم
دستور معارف آنکه نشناسد / خود گوز از کوز و شلغم از بلغم
یک‌چند ز مهر بود با خواجه / پیوند وفاق بنده مستحکم
گفتم که وزیر ازین گرامی‌تر / نازاده ز پشت دودهٔ آدم
دیدم همه خلق دشمنند او را / نامش نبرند جز به لعن و ذم
گفتم که به علم وی حسد ورزند / کاین خواجه بود ز دیگران اعلم
چون یافتمش که نیست در واقع / آن علم که با حسد شود توأم
گفتم که به جاه او حسد آرند / قومی که فروترند ازین سُلّم
دیدم وزرا هم اندربن معنی / هستند شریک خلق بیش و کم
گفتم به یقین ز خلق نیکویش / تشویر خورند اندرین عالم
کاین خواجه ‌ز خوی خوش سبق برده است / در عالم خود ز عیسی مریم
مردانگی و وفا و خوش‌عهدی / در ذات شریف او بود مدغم
این خوش‌منشی و همت والا / با بدمنشان کجا شود همدم
اهریمن هست منکر جبریل / گرسیوز هست دشمن رستم
یکچند بدین خیال‌ها بودم / مستغرق مدح خواجهٔ اعظم
هر جا که حدیث رفتی از خواجه / گفتی شده‌ام به مدحتش ملهم
تا نوبت امتحان فراز آمد / وز تنگ شکر پدید شد علقم‌
نبسوده هنوز دست‌، شد معلوم / چرم همدان ز دیبهٔ معلم
معلومم شد که هیچ بارش نیست / این جفته گذار کُرهٔ بدرم
گه گاه به قند مشتبه گردد / کز دور سپید می‌زند شغلم
ذوقش چو عقیده اش کج اندر کج / فکرش چو سلیقه‌اش خم‌اندر خم
آنگه که به علم برگشاید لب / آنگه که به نطق برگشاید فم
تحقیقاتی کند پراکنده / گویی که ز دست چرس و می با هم
دیوانگی و سفاهتی مخلوط / پس کبر و جلافتی بدان منضم
هر شخص نجیب‌ از درش محروم / هرگول و سفیه در برش محرم
شهرت‌طلب است‌ و نامجو،‌ لیکن / بر قاعدهٔ برادر حاتم
گر کس نبود مراقبش ناگه / شاشد به میان چشمهٔ زمزم
با جامعهٔ محصلین باشد / دشمن‌، چو بخیل آهوان ضیغم
خواهد که محصلین بی‌ثروت / بی علم زیند و اخرس و ابکم
گوید که چو علم عامه شد افزون / بقال و لبوفروش گردد کم
باید که خواص و اغنیا باشند / با علم وعوام خلق لایعلم
گر خوف ز شه نباشدش یک‌روز / در خمرهٔ کودکان بریزد سم
امسال در امتحان شاگردان / بگشاد عناد فطریش پرچم
از شدت خبث‌، جمله را ردکرد / بنواخت به علم ضربتی محکم
هرگوشه که بد معلمی دانا / زد نیش بر او چو افعی ارقم
هرجای که دید لوطیئی نادان / بر جمع افاضلش نمود اقدم
از قوت معلمین فاضل کاست / بنهاد به صرفه مبلغی برهم
بخشید سپس هزارگان دینار / آن راکه نبود قدر یک درهم
در راه کتاب‌های بی‌مصرف / تقسیم شد آنچه بد درین مقسم
گویی که در انتخاب هر چیزی / بودست به کج‌سلیقگی ملزم
شخص عربی گماشت تا سازد / در سیرت شیعیان یکی معجم
اسرار طبیعی و مقالیدش / پرکرده جهان و نزد تا مبهم
او زر به شفای بوعلی بخشد / تابنهد از آن به زخم ما مرهم
از ترجمهٔ شفا چه سود امروز / کی قطره کند برابری با یم
آنجا که بر آسمان پرد مردم / نازش نسزد بر اشهب و ادهم
این نخبهٔ کار او است خود بنگر / تا چیست بقیتش ز کیف و کم
ای خواجه دریغ لطف شاهنشه / بر چون تو سفیه پر ز باد و دم
غبنا که دراز مدتی دل را / در دوستی تو داشتم خرم
پنداشتم ار مرا غمی زاید / در چشم تو ازغم من آید نم
آوخ که ز جبن و غفلت افزودی / هنگامهٔ بستگی غمم بر غم
خواهم که حمایت از تو برگیرد / آن آصف بارگاه ملک جم
تا با دوسه هجوآن کنم با تو / کت خانه شود حظیرهٔ ماتم