ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جلوه گر شد شب دوشین چو مه عید صیام / کرد از ابرو پیوسته اشارت سوی جام
یعنی ای باده کشان باده حلال است حلال / یعنی ای دلشدگان روزه حرام است حرام
مه من نیز پی رؤیت فرخنده هلال / همچو خورشید فراز آمد از خانه به بام
تا همی ابروی او دیدم من با مه نو / هیچ نشناختم آیا مه نو هست کدام
شد او بیهده جوبای هلالی ز سپهر / من از آن روی نکو یافته صد ماه تمام
تا بدیدیم سپس با دل خرم مه نو / این‌چنین گفتم با آن صنم سیم‌اندام
ای دو یاقوت روان تو مرا قوت روان / هله وقت است که از لعل تو برگیرم کام
زانکه من بوسهٔ سی روزه ز تو خواهانم / هین اداکن تو مرا آنچه به من بودت وام
همچو طاوس بپا خیز و بریز از دل بط / به قدح بادهٔ گلرنگی چون خون حمام
داد دل بستان از باده درین فرخ عید / که مه روزه ز جان و دل ما برد آرام
باده بگسار و به‌ جای شکر و نقل بخوان / هر زمان مدحت مخدوم من آن صدرکرام