امیر معزی › شمارهٔ ۱۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ازگل همی نگارم سنبل برآورد / هرگز گلی که دید که سنبل برآورد
برگل هر آنچه آورد از سنبل آن نگار / نغز آورد جو خویستن و دلبر آورد
دارد به توده عنبر و دارد به رشته دُرّ / باروی خوب هر دو همی درخور آورد
دریاست روی خوبش و دریا هر آینه / هم در پاک زاید و هم عنبر آورد
غَوّاص‌ گشت عشقش و هر روز و هر شبی / از دل به راه دیده همی گوهر آورد
گوهر ز قعر آب برآرند و عشق او / گوهر همی ز شعلهٔ آتش برآورد
از چهره هر زمان بنماید گلی دگر / وز خنده هر زمان شکری دیگر آورد
گر مردمان به شکر و گل درد دل برند / او درد دل مرا زگل و شکر آورد
چون درکمند یافتهٔ او زنم دو دست / تاب از کمند بافته در عرعر آورد
گوید بر آورم به خط دوستیت سر / سر بر نهم به‌پایش اگر سر برآورد
زلفش رسن شدست و قدم چنبر رسن / گرچه دراز سر به‌سوی چنبر آورد
هر روز بامداد که دارد سر صبوح / وز میکده به بزم می و ساغر آورد
ایدون گمان برم که همی آید از بهشت / وآن سرخ لب میی چو می‌کوثر آورد
یا حور در عقیق همی شربت رحیق / پیش نصیر ملت پیغمبر آورد
میر اجل مؤیّد ملک آنکه دولتش / گر خواهد از فلک به زمین اختر آورد
فرخ شهاب دین‌که مظفر شود به عزم / گر روز رزم روی به صد لشکر آورد
در لطف جوهرش متحیر شود همی / آنکس که صحبت عَرَض و جوهر آورد
جودش دعای عیسی مریم بود از آنک / جان شده همی به سوی پیکر آورد
مهرش به عفو از آذر آب آورد همی / کینش همی به خشم ز آب آذر آورد
وصف نشان رزم‌گَهش در دل عدو / سهم‌ و نهیب عرصه گه محشرآورد
رخنه‌کند به دولت و پاره‌کند به‌عزم / گر روی سوی بارهٔ اسکندر آورد
کرده ز بیم روی دلیران به رنگ زرد / چون او به رزم حملهٔ زال زر آورد
در هر زمان حسد برد از معجر و حریر / خصمی‌ که پیش او زره و مِغفر آورد
خصما‌نش‌ را طلایهٔ مالک زهاویه / در دیده و جگر شرر و اخگر آورد
کاریز خون زدیدهٔ دشمن کند روان / هر گه که دست را به‌سوی خنجر آورد
از رنگ خون دشمن و از رنگ خنجرش / گویی همی شقایق و نیلوفر آورد
ای جودپروری‌ که تو را هر زمان ز چرخ / دولت یکی بشارت جان پرور آورد
نشگفت اگر ز بهر ستایشگران تو / روح‌الامین ز خُلد برین منبر آورد
باد قضا سفینهٔ امید خلق را / در بحر فتنه گرچه همی منکر آورد
از غرق ایمن است‌ که عزم تو هر زمان / از عصمت خدای یکی لنگر آورد
نسل نظام ملک به کردار دفتری است / کاقبال نکته‌ها همه زان دفتر آورد
لیکن بود نتیجهٔ رای صواب تو / هر نکته ‌کان نکوتر و زیباتر آورد
آن ‌کاو همی به قلعهٔ خیبر زند مثل / واندر مثل همی سخن از حیدر آورد
از تو همی حکایت حیدر کند به جنگ / در سیستان همی خبر از خیبر آورد
گر حاجب تو تاختن آرد سوی عزیز / ور چاوش تو روی سوی قیصر آورد
آن آورد بر اشتر مهد عزیز مصر / وین تاج و تخت قیصر بر استر آورد
هر کس‌ که جفت او پسری زاید از شکم / در خانه سور و شادی و رامشگر آورد
رامشگر آورند همی دشمنان تو / هرکس که زوجشان ز شکم دختر آورد
در اصل باطل است حسود تو پس چرا / از خویشتن همی شرف و مفخر اورد
نشناسد آن که بهره نیابد ز روشنی / آن کس که کوری از شکم مادر آورد
مندیش از آنکه خیره سری از مخالفانت / مکر و فریب سازد و سر درسر آورد
ایدر تو شاد باش‌ که وهم تو تانه دیر / در بند و سلسله همه را اندر آورد
ای سروری که شخص جمال و کمال را / عقل از مدایح تو همی زیور اورد
مداح تو چو جلوه‌کند نقش آزری / در وقت معجزهٔ پسر ازر اورد
کاندر میان آتش خاطر ز مدح تو / نسرین و یاسمین و گل و مجمر آورد
فخر آورم همی ز سم اسب تو چنانک / عیسی پرست فخر ز سمّ خر آورد
آورده‌ام به حضرت تو محضری چنانک / مرد صلاح پیشه سوی داور آورد
باشد همیشه بر صفت نیک محضری / هر کاو به حضرت تو چنین محضر آورد
تا ماه رخت خویش برد سوی باختر / تا آفتاب رخت سوی خاور آورد
بادی چنانکه گردون از ماه و آفتاب / بر دست و بر سرت قدح و افسر آورد
پاینده باد عمر تو تا چرخ ملک را / دولت ز خامهٔ تو خط محور آورد
نامت به هفت ‌کشور عالم رسیده باد / تا دولت تو روی به هر کشور آورد