ملک‌الشعرای بهار › پیام به آشنا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیامی ز مژگان تر می‌فرستم / کتابی به خون جگر می‌فرستم
سوی آشنایان ملک محبت / ز شهر غریبی خبر می‌فرستم
در اینجا جگر خستگانند افزون / ز هر یک درود دگر می‌فرستم
درود فراوان سوی شاه خوبان / ز درویش خونین جگر می‌فرستم
به سوی «‌حسام‌» از ارادت سلامی / گذرکرده از بحر و بر می‌فرستم
سزد گر بخندند بر خامی من / که خرما به‌سوی هجر می‌فرستم
گهر می‌فرستم سوی ژرف دریا / سوی شکرستان شکر می‌فرستم
ولیکن چه چاره که از دار غربت / سوی‌ دوست شرح سفر می‌فرستم
ز بیت‌الحزن‌ همچو یعقوب محزون / بضاعت به سوی پسر می‌فرستم
شد از نامه‌ات چشم این پیر روشن / تشکر به نور بصر می‌فرستم
حساما به ابروی مردانهٔ تو / درودی سراپا گهر می‌فرستم
به صبح جبین منیرت سلامی / به لطف نسیم سحر می‌فرستم
به من برق دادی به سویت ثنایی‌ / ز برق تو رخشنده‌تر می‌فرستم
فرستادم اینک دل خسته سویت / تن خسته را بر اثر می‌فرستم
به بام بقای تو پران دعائی / هم‌آغوش بال اثر می‌فرستم