شنیدهام که یلی بود پهلوان رستم / کشیده سر ز مهابت بر آسمان رستم
ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ / دو شاخ ریش فرو هشته تا میان رستم
نیاش سام و پدر زال و مام رودابه / ز تخم گرشاسب مانده در جهان رستم
به کودکی سرپیل سپیدکفته به گرز / سپس به دیو سپید آخته سنان رستم
بریده کله اکوان دیو و هشته به ترک / به جای مغفر پولاد زرنشان رستم
دریده چرم ز ببر بیان وکرده بهبر / به جای جوشن و خفتان پرنیان رستم
چو بود یافته ز اخلاط معتدل ترکیب / بماندی ار نشدی کشته رایگان رستم
شنیدم آنکه به چاه شغاد در کابل / نمرد و بیرون آمد ازآن میان رستم
ز شرم کشتن اسفندیار و شنعت آن / نهاد سر به بیابان هندوان رستم
پی معالجت زخم و دوری از ایران / به جنگلی شد و بود اندر آن مکان رستم
گزید کیش زراتشت و توبه کرد و نشست / به پیش آتش و گردید زند خوان رستم
چو یافت آگهی از پهلوی که در ایران / گزیده مسند دارا و اردوان رستم
نفوذ ترک و عرب کمشده است و مردم پارس / نهاده نام خود این کیقباد و آن رستم
کشید رخت به زابلزمین ز خطهٔ هند / به کوه خواجه درون شد چو کهبدان رستم
بهشهر طاق سپس قلعهای و ارگی ساخت / که دورتر بود از راه کاروان رستم
خرید مزرعهای در جوار طاق و نشست / درون مزرعه خرسند و کامران رستم
به یاد آتش کرکوی، آتشی افروخت / نهاد نامش کرکوی رستمان رستم
نهفته داشت زر و سیم و گوهر و کالا / از آن زمانه کجا بوده مرزبان رستم
گشادگنج و نشست ازپی عبادت حق / ز مهر ایران سرشار و شادمان رستم
خطا نکرده به تدبیر ملک دست از پای / گذشته از سر دیهیم زرنشان رستم
نکرده خودسری و ساخته به لقمهٔ نان / ز جمع حاصل املاک سیستان رستم
گذشته از سر دعوی سند و بست و فراه / نهفته روی ز مخلوق بدنشان رستم
ز ناگه آمد بهر ممیزی سوی طاق / یکی جوان و ببردش به میهمان رستم
یکی جوانک ازین لاله زاریان که بود / به زر حریص چو بر جنگ هفتخوان رستم
به پای چکمه و پیراهنی و پالتوی / بدان غرور که گفتی بود جوان رستم
به طرز مردم ری گرم شد به نطق و بیان / که درنیافت یکی گفته زان میان رستم
ز جیب قوطی سیگار چون برون آورد / شگفت ماند از آن مخزن دخان رستم
چو زد به آتش سیگار را و برد بهلب / ز حیرت آورد انگشت بر دهان رستم
پذیره گشت ورا در سرای بیرونی / نهاد در بر او خوان پرزنان رستم
چو خواست منقلی از بهر فور، کرد بدل / یکی ز مغبچگان مرد را گمان رستم
شکفته گشت و یکی مجمرش نهاد به پیش / سرود خواند به آیین مسمغان رستم
جوان کشید چو از جامدان برون وافور / به یادش آمد ازگرزهٔ گران رستم
خیال کرد که فور از نژادهٔ کرز است / ازین خیال دلش گشت شادمان رستم
ولی چو فور به تدخین نهاد بر آتش / بجست ناگه از جا سپندسان رستم
بگفت هی پسرآتش کسی به کرز نکوفت / مکن وگرنه شود دشمنت به جان رستم
سپس چوبستی بربست و دود بیرون داد / ز دودو حیرت شد گیج در زمان رستم
گرفت بینی و سرفید و بهر قی کردن / به باغ تاخت ز مشکوی پر دخان رستم
به چاکرانش چنین کفت: گر ز من پرسید / بدو بگویید افتاده ناتوان رستم
جوان از آن روش پهلوان کمی واخورد / که درگذاشت ره و رسم میزبان رستم
هزارها متلک بار پیرمرد نمود / که بازگشت بهناچار سوی خوان رستم
بهشرم گفت: الا ثسپوهر خوشمت هی / پذت هزینه گرت گنج و مهن و مان رستم
هنوز چیزیناخورده خواست جام شراب / جوان و گشت ازین کرده بدگمان رستم
خیال کردکه مهمان غذا برون خوردست / وزین خیال برآشفت بیکران رستم
معاشران عجم می پس از غذا نوشند / چو پیش خورد جوان طیره گشت از آن رستم
جوان چو خورد می کهنه شد بخوان و بکرد / دعای زمزمه آغاز، پیش خوان رستم
ولیک مهمان خامش نماند و صحبت کرد / میان زمزم و زد مهر بر دهان رستم
چو خوان گذارده شد و آب دست آوردند / نهاد بزم به آیین خسروان رستم
نبید و نقل و بخور و ترنج و سیب و انار / به خوانچهای بنهادند و شد چران رستم
چو گرم گشت سرش گفت هان فراز آرید / یکی مغنی با زخمهٔ روان، رستم
ز در درآمد و کرنش نمود زابلئی / چگور برکف و گفتش بزن بخوان رستم
نواخت زخمهٔ سگزی به پهلوی ابیات / شد از نشاط سرشگش به رخ چکان رستم
سه جام خورد و نکرد اعتنا به مرد جوان / از آنکه بد ز اداهاش سرگران رستم
جوان برفت و بیامد به کف یکی ویولن / نمود کوک و نکرد اعتنا بدان رستم
ولی چو کرد به سیم آرشی کمان را جفت / چو تیر راست شد از فرط امتنان رستم
چو رند بود جوان، ساخت پردهٔ بیداد / ز فرط شادی مستانه شد چمان رستم
بخواند قصهٔ اسفندیار رویینتن / که درنبرد بکشتش به رایگان رستم
گریست رستم و شد داغ خاطرش تازه / بگفت کاش نبودی در این جهان رستم
من آن گنه بنکردم که کرد آن گشتاسب / وگرنه بود به جان بندهٔ بغان رستم
گسیل کرد به کاری گزافه پور جوان / بشد جوان و شد از مرگ او نوان رستم
زکردهٔ دگران کو، که کارنامهٔ خویش / بسا شنوده ز دوران باستان رستم
جوان درست نفهمیدکاو چه گفت ولی / بهطبعشد سر تصنیفو رستاز آنرستم
چوگشت صبح فرستاد چند سکهٔ زر / به رسم هدیه به نزدیک میهمان رستم
نهاد خنجر زربن نیام دسته نشان / به روی هدیه به عنوان ارمغان رستم
جوان چو آنهمه زربنه دید، کرد طمع / که دور سازد ازآن کاخ وگنج وکان رستم
پس از دو هفته به رستم بداد دست وداع / فشرد دست وی و ساختش روان رستم
جوان چو شد به خراسان گزارشی برداشت / کههستسرکشو خودکامو بدزبان رستم
به فکر تجزیهٔ سیستان فتاده، از آن / تفنگ و توپ کند جمع در نهان رستم
من اهل قلعهٔ او را نهان فریفتهام / که وقت جنگ بگیرند ناگهان رستم
اگر به بنده ز لشکر دهند گردانی / شود دلیری و گردش بی نشان رستم
سپهبدان خراسان فسون او خوردند / که شد ز همت او نیتش عیان رستم
جوان کشید سوی مرز سیستان جیشی / به قصد طاق که بود اندر آن مکان رستم
سبه پراند پهصحرای رپک وثاخث به دز / که جفت سازد با اندوه و غمان رستم
سپه رسید بر طاق و دیدهبان از ارگ / بدید و گشت خبردار در زمان رستم
گمان نمود ز توران سپاهی آمده است / که بود از ایران پیوسته در امان رستم
بگفت ببر بیان آورند و تیر وکمان / کشید موزه و آویخت تیردان رستم
بدید ببر بیان کرم خورده و ضایع / هم اوفتاده خم از پشت درکمان رستم
فکند چاچی و خفتان وگرز را برداشت / نهاد زین زبر رخش ناتوان رستم
ز قلعه تاخت برون با سه چار نوکر پیر / براند جانب گردان سبکعنان رستم
فکند حمله و زد نعرهای بلند و به گرز / بکوفت از دو سه سرباز، استخوان رستم
بر اوگلوله ببارید از دو سو چو تگرگ / فتاد رخش و بغم گشت توامان رستم
پیاده ماند و نگه کرد و دید سلطان را / شتافت جانب سلطان دوان دوان رستم
ز هیبتشدو سه گز پسنشست مرد جوان / ز بیم کش برساند مگر زیان رستم
به شک فتاد تهمتن که خود مگر بزه کرد / از انکه رفت به پیکار دوستان رستم
ز یکطرفرهیانش به جنگ کشته شدند / اپن دو فکر شد از دیده خونفشان رستم
جوان چو دید که رستم گریست گشت دلیر / بگفت زنده بگیرید هان و هان رستم
بریختند به گردش پیادگان سپاه / چو خیل مورکه گیرند در میان رستم
نخواستتاکشد آنقوم را به مشت و لگد / فکند با لم کشتی یگان دوگان رستم
دواندوانبهسویقلعهشد ز عرصهٔ جنگ / ز خشم، دل شده در سینهاش طپان رستم
جوانچو دیدکهرستمبجست، گفت دهید / بگشت ناگه صد تیر را نشان رستم
بجست در بنچاهی کهداشت ره بهحصار / ز راه نقب سوی قلعه شد دوان رستم
کشیدتخته پل ودرببست وشد محصور / حصار داد به آیین جنگیان رستم
هجوم بردند از هر طرف به قلعه وگشت / طپان ز بیم اسارت نه بیم جان رستم
به یادش آمد ناگه ز وعدهٔ سیمرغ / طلب نمود مر او را از آشیان رستم
تریز جبه به خنجر درید و آخت برون / پری که داشت نهان در میان جان رستم
فسون بخواند وبزد سنگی از برآهن / بجست برقی و شد سخت شادمان رستم
پس از دو ساعت اندر افق سیاهی دید / که میدرآمد از اقصای زاهدان رستم
نگاه کرد به بالا و دید پران است / سطبر مرغی رویینه استخوان رستم
فرو نشست خروشان درون میدانی / که اسپریس نوین کرد نام آن رستم
زپشت مرغ فرو جست لاغر اندامی / که دیده بودش در هند یک زمان رستم
به هندوی سخنی چندگفت ورستم را / سوارکرد و شد از دیدهها نهان رستم
محاصران در دز بستدند و نعره زدند / وزین طرف بهسوی هند شد پران رستم
ببرد همره خودگنج و مال و پیمان کرد / کزین سپس نکند رای امتحان رستم
وگر دوباره بیفتد به یاد ملک کیان / کمست در بر مردان، ز ماکیان رستم!
دروغ و حقه وافور و جعبهٔ سیگار / چسان نهد به بر فره کیان رستم؟
زبان پارسی باستان چگونه نهد / بر تلفظ طهران و اصفهان رستم؟
فراخنای لب هیرمند وگود زره / کجا نهد ببرکند و سولقان رستم؟
چه جای مقبرهٔ مجلسی و مسجد شیخ؟ / که نیست درهوس طوس وطابران رستم
بهلونظاهرشان کیخورد فریب چو یافت / خبر ز باطن این قوم بد نهان رستم
خیانتی که به دارا نمودهاند این قوم / به یاد دارد از عهد باستان رستم
همش به یاد بود آنچه رفت ازین مردم / به تاج وتخت شهنشاه اردوان رستم
کجا ز یاد برد آنچه زین جفاکاران / برفت بر سر پرویز و خاندان رستم
همی بگرید از آن غدر ماهوی سوری / به یزدگرد، به صحرای خاوران رستم
ز بیم جست و به سوی قفا ندید، چو دید / که گرگ برگله گشته است پاسبان رستم
براستان که برون زاستانهاند، گریست / چو دیدکجمنشان را بر آستان رستم