ملک‌الشعرای بهار › من کیستم‌| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز بس در زمانه خمش زیستم / ندانند یاران که من کیستم
یکی چیستانم بنگشوده راز / تو نشناسی آسان که ‌من چیستم
به دم زنده کردم همی مردگان / همانا که اعجاز عیسیستم
محل برترستم ز چارم سپهر / اگر خویشتن مرد دعویستم
چو یحیای محبوس در بند غم / بشارتگر امر مولیستم
ازین‌رو به چنگ جهودان اسیر / به ‌چندین عقوبت چو یحییستم
نیندیشم از کید اهریمنان / که در پاس ایزد تعالیستم
به من بر چه خندی که در رنج تو / بسا شب که تا روز بگریستم
به جای تو و فر و فرهنگ تو / ادب‌نامه‌ها کرده املیستم
همی تا بگردانم از تو بلا / ز دشمن هزاران تعدیستم
همانا که اندر تولای تو / ز دزدان کشور تبریستم
چه مایه به تبعید درساختم / چه‌ مایه به‌ حبس اندرون زیستم
کجا پهلوانان هزیمت شوند / من از شیرمردی به جای ایستم
نه فتنهٔ فروزنده دینار وگنج / نه سغبهٔ‌ فریبنده دنییستم
ازیرا پس از سال‌ها فر و جاه / به جز نیبستی حاصلی نیستم
به معنی فزونم ز پندار تو / به صورت اگر ده و گر بیستم
تو اکنون گریزی ز نزدیک من / همانا گزاینده افعیستم
به نزدیک صاحبدلان شکرم / بنزد تو گر تلخ کس نیستم
چو مانی به فر نگارین قلم / روان پرور لفظ و معنیستم
عزیزم دگر جای و در شهر خویبش / ذلیلم ازیراک ما نیستم