ملک‌الشعرای بهار › گو نکنم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل من‌، شرح غم یار مکن گو نکنم / آتش عشق پدیدار مکن گو نکنم
بره انده و تیمار مرو، وین تن من / بستهٔ انده و تیمار مکن گو نکنم
گر مرا خسته وبیمار نخواهی کردن / شرح آن نرگس بیمار مکن گو نکنم
پندی از من بشنو ای دل‌، تا بتوانی / قصدآن ترک ستمکار مکن گونکنم
خوار دارد همه ‌دل‌ها را آن‌ ترک پسر / خوبش را چون‌دکران خوارمکن گو نکنم
مست آن نرگس مخمور نشو گو نشوم / خانه درکوچه خمار مکن گو نکنم
گرتو دانی که‌همه وعدهٔ‌دلدار خطاست / تکیه بر وعده دلدار مکن گو نکنم
خوبرویان خراسان به جفاکارکنند / یاد ازین قوم جفاکار مکن گو نکنم
طرهٔ خوبان‌، طرار و بلاانگیز است / خواهش طرهٔ طرار مکن گو نکنم
ور به پنهانی بربست تو را زلف نگار / قصهٔ بستگی اظهار مکن گو نکنم
ز نکورویان هرچندکنی شکوه بکن / لیک از صدر نکوکار مکن گو نکنم
اعتبارالملک آن کو به عیارکرمش / جز که دریا را معیار مکن گو نکنم
هرکه را روی ز دیدارش فرخنده نگشت / تا ابد رویش دیدار مکن گو نکنم
گرش از مهر نظر افتد بر اهریمن / وصف او جز بت فرخار مکن گو نکنم
وگرش افتد از قهر نظر سوی پری / نظر اندر وی‌، زنهار مکن گو نکنم
هرکجا بینی آن صدر بزرگ آئین را / بهر غله چو من اصرار مکن گو نکنم
سخن از هردر با خواجه چو بنیادکنی / به جز از درهم و دینار مکن گو نکنم
شعر من در یتیمی است‌، براین در یتیم / ز صفا بنگر و انکار مکن گو نکنم
تا جهان باشد بنشین ز بر مسند جاه / روز و شب جز به‌طرب کار مکن گو نکنم
گفتم این شعر بر آئین ادیبی که سرود / تنم از رنج‌، گرانبار مکن گو نکنم