ملک‌الشعرای بهار › شب پائیز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روز بگذشت و شب تیره بگستردادیم / مسند از حجره به ایوان فکن ای نیک‌ندیم
بادهٔ روشن نیک است همه وقت و سماع / ویژه اکنون که شب تیره بگسترد ادیم
گل اگر چند نمانده است فزون‌، لیک هنوز / مادرگلبن از زادن ناگشته عقیم
گل آذریون رخشنده به شب بر سر شاخ / من درو حیران چون در شجر نار، کلیم
چون نسیم آید گردد چو کمان شاخک بید / راست چون تیر شود باز چو بنشست نسیم
کرم شب‌تابک از آن تابش خود بیم کند / که به نتواند بودن به یکی جای مقیم
نیک بنگر به شب تیره دوان از پس روز / راست چونان که گدا بر اثر مرد کریم
بلعجب تعبیه‌ای کرده به شب چرخ بلند / در شگفت آید زین بلعجبی مرد حکیم
نیم‌شب انجم افروخته بر چرخ چنانک / پاره‌ها زاتش جسته به یکی تیره گلیم
وان بنات‌النعش از دور بدان گونه همی / گرد هم خاموش اندر شده چون اهل رقیم
وان ستاره به فلک بر اثر دیو دوان / چون به آب اندر از بیم دوان ماهی سیم
کهکشان راست چو زربفتی بیرنگ وکهن / خود کهن بوده بدین گونه هم از عهد قدیم
تافته ماه و دم عقرب خمیده بر او / گوی و چوگان را ماند به کف شاه کریم