ملک‌الشعرای بهار › پیری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زد پنجه وپنج پنجه‌ام برتن / زین پنجهٔ عظیم رنجه گشتم من
یاربم نکرد زور سرپنجه / با پنجه روزگار مردافکن
شد لاشهٔ عمر پیر و فرسوده / وبن کرهٔ بخت همچنان توسن
خندان خندان جوانیم دزدید / خردک خردک‌، زمانهٔ رهزن
گریان گشتم ز پیری و خندید / بر گریهٔ من ستارهٔ ربمن
برخاست جوانی از برم گریان / پیری ببرم طپید چشمک‌زن
آن یک به هزار نعمت آماده / این یک به‌هزار نکبت آبستن
آن رفت و نهاد بیم باد افراه / این آمد و برد امید پاداشن
از پای فتادم و نیاسودند / یک ‌لحظه ز تاختن‌، دی و بهمن
ایام نهفت آب و رنگم را / در نقش و نگار سایه و روشن
مویم به مثال صبح روشن شد / روزم به مثابه شب ادکن
هیهات‌، جوانیا کجا رفتی / بازآکه شویم دست در گردن
داد تو ندادم آن همایون روز / کز فیض تو بود ساحتم گلشن
بودم سرمست قوت بازو / چو بر لب هیرمند، روبین‌تن
نه لابهٔ رستمم در آن مستی / بنمودی ره نه پند پشیوتن
ناگاه زکید زال گردون‌، زد / پیری تیری به چشمم از آهن
اینک منم اوفتاده در دامی / کز وی نرهد به مکر و فن ذی‌فن
هر روز کسالتی شود پیدا / هر لحظه نقاهتی شود ملعن
یکسو رده بسته شش نر و ماده / چون کره‌ خران‌ چمون‌ و خرگردن
یوحا صفتان که لقمه‌ای سازند / بر سفره اگر نهی کُه قارن
وز سوی دگر به غر و غر بانو / در کار برنج و گندم و روغن
درمانده‌ شوم‌ به ‌بلده‌ای کانجاست / الکاسب او خدای را دشمن ‌
ور نام پسر نهی حبیب‌الله / تصحیف شود خبیث و اهر‌بمن
افتاده به جلد ملک دزدی چند / همچون شیشه به جلد جوزاکن‌
در عرضهٔ ‌خرد به نرخ ارزن‌، سیم / در بیع دهد به نرخ سیم، ارزن
جوسنگ ترازوبش کم از خردل / خروار قپانش کم ز پنجه من
ناخوانده کتب ز هیچ باب الا / در ییش پدر فصول مکر و فن
نه از در بزم و بذله و جوشش / نه از در رزم و نیزه و جوشن
نه جان کس از زبانشان مأمون / نه عرض کس از فسادشان ایمن
افشانده نمک به خشک ریش ما / یک طایفه خشک‌مغزتر دامن
نگرفته ز هیچ وقعتی عبرت / ننهاده به هیچ سنتی گردن
خیزند به دعوی و کنند اصرار / برگفته ناصواب و نامتقن
از دفتر حکمت ‌و ادب رفته است / وافتاده به دست مردم برزن
مقیاس تمیز خائن از خادم / میزان عیار عاقل ازکودن
طاعت نبرد ز اوستا شاگرد / حرمت ‌ننهد به ‌روستم ‌بیژن
روزی که جوان و نامجو بودم / پیران بودند قبله میهن
و امروز که پیر گشته‌ام گویند / پیری به زمانه نیست مستحسن
ای پیر مرنج کاین جوانان نیز / تازند دواسبه سوی این معدن
بی‌پیر مباد کشور دارا / بی‌پیر مباد ملکت بهمن
خوبست که ‌خردسالگان زین پس / ندهند دگر به سالخوردی تن