ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گه فریضهٔ شام آن چراغ ترکستان / کنار من ز رخ خویش کرد لالستان
پی شکار دل و جان به غمزه و ابرو / کهی گشاده کمین وگهی گشوده کمان
به چرخ‌، برجیس از ماه روی او خیره / به‌باغ‌، نرگس در چشم‌مست اوحیران
به‌زیر لعل لب اندر دو رشته دندانش / چنان دورشتهٔ لولو به حقه مرجان
به زلف خم شده‌، دامی ولیک دام بلا / به‌ قد برشده‌، سروی ولیک سروروان
کسان به‌ترکستانش دهند نسبت و من / برآن سرم که کشم‌قبله سوی ترکستان
سخنش‌چیست‌عیان‌ودهانش‌چیست‌خبر / کمرش چیست‌یقین ومیانش‌چیست گمان
اگر سخن نسراید، پدید نیست دهن / وگرکمر نگشاید، پدید نیست میان
دو چشم سحرنمایش به‌ غمزه‌ غارت‌ دل / دولعل روح‌فزایش به‌خنده راحت جان
ز آب وتابش بی‌آب‌، لاله ونسرین / ز زلف وخطش بی‌تاب‌، سنبل وریحان
زتیره زلفش‌، روشن رخش چنان تابید / که ماه در شب میلاد حجهٔ یزدان