ملک‌الشعرای بهار › دین و دولت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مژده‌ که بگرفت جای از بر تخت کیان / شاه جهان پهلوی میر جهان پهلوان
نابغهٔ راستین‌، قائد ایران زمین / پادشه بی‌قرین‌، خسرو صاحبقران
شیردل و پیل‌تن‌، یکه‌سوار وطن / فارس لشکرشکن، قائد کشورستان
مهر ز برجیس‌خواست کاصل سعادت کجاست / روی به شه کرد راست گفت که آنست آن
تا تو نشستی به تخت تا تو رسیدی به گاه / گشت سمرها درست گشت خبرها عیان
فر تو تجدید کرد، عهد تو تکرار داد / عزم تو کرد استوار، بخت تو کرد امتحان
خسروی کیقباد، سلطنت داربوش / واقعهٔ اردشیر، نهضت نوشیروان
باش که از فر بخت‌، باز مکرر کند / عهد همایون تو، شوکت عهدکیان
سرحد ایران کند، فسحت دیرینه کسب / با سخن پارسی امر تو گردد روان
از در اشروسنه تا لب اروند رود / وز لب درباب روم‌، تا در هندوستان
پرتو انصاف و عدل‌، کرده منور زمین / غرش سعی و عمل‌، خاسته تا آسمان
بر سخنان بهار، پادشها گوش دار / وین گهر شاهوار، گیر ز من رایگان
کوش به سرّ و علن‌، در بد و خوب وطن / تا نشود راهزن‌، بدرقهٔ کاروان
شاه بود ناگزیر، در همه حال‌، از وزبر / تجربه باید زپیر، هست چو دولت جوان
پاک وزیری صمیم، قاعده‌دان و کریم / در همه جا مستقیم‌، بر همه کس مهربان
نزد خلایق عزیز، نزد خداوند نیز / خوش‌صفت و باتمیز، باخرد وکاردان
چشم طمع دوخته‌، شهوت خود سوخته / تجربه آموخته‌، از فترات جهان
بی‌طمعی پیشه‌اش‌، مهر شد اندیشه‌اش / تا نزند تیشه‌اش‌، ربشهٔ امن و امان
مجلس شورا سترگ، روح وکیلان بزرگ / بهر بداندیش گرگ، بهر خلایق شبان
لیک همه‌حق‌پرست‌، جمله به شه داده دست / در ره اصلاح مست بهر وطن کنده جان
نه همه شورش‌طلب‌، نه همگی بسته لب / نه همه والانسب‌، نه همه بی‌خانمان
خصم تعلل کند، بلکه تجاهل کند / چون که تعادل کند، پادشه و پارلمان
شد چو یکی‌ زبن ‌دو سست نیست‌ تعادل درست / کار ترازو نخست‌، شد به دوکفه روان
مسئلهٔ انتخاب‌، اصل بود در حساب / تاکه شوی کامیاب‌، سعی بفرما در آن
ملت و دلشادیش‌، هست در آزادیش / ره چو نشان دادیش سخت مگردان عنان
عامه چو شد دین‌تباه‌، سهل شماردگناه / منکر دین را مخواه‌، دشمن دین را بران
دولت و دین هم نواست‌، ملت بی‌دین خطاست / زانکه در اصل بقاست‌، دولت و دین توأمان