ملک‌الشعرای بهار › دندان طمع| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دندان طمع کن که شود درد تو درمان / بس درد که درمان شود از کندن دندان
دندان چو بفرساید و کاهد ز بنش گوشت / ریم آرد و زان زاید جرثومه فراوان
جرثومه گه‌خایش‌، در لقمه درآید / واندر عمل هضم‌، پدید آرد نقصان
وانگاه جهد در دوران دم و گردد / بس درد در اندام پدید از اثر آن
درد سر و درد شکم و درد مفاصل / درد عصب و سستی ماهیچه و ستخوان
هرشب تبی آید چوتب ربع‌ا وتب غب‌ / در تابه درافتد تن و در تاب شود جان
هر لحظه رود دردی و بازآید دردی / زین کار پزشکان همه سرگشته و حیران
دانای بزرگ آنگه گوید که مر این را / چاره نبود هرگز، جزکندن دندان
* / *
اندر دهن نفس‌، بسی دندان داربم / تا لقمهٔ افکار بخاییم بدیشان
ناگاه فتد کرم طمع در دهن نفس / واندر بن دندانی‌، جا گیرد آسان
آنجای کند شخم و نهد تخم و بزایند / کرمان طمع‌، بیشتر از ریگ بیابان
چون لقمهٔ پندار بخاییم‌، از آن زهر / در لقمه فرو ریزد از پایهٔ اسنان
در معدهٔ روح افتد با لقمهٔ پندار / وآنجای کند مفسده چون موش در انبان
وانگه جهد اندر دوران دم دانش / هر چیز بیوبارد چون گرسنه ثعبان
بیماری نفس آرد و ناراحتی روح / درد سر عقل آرد و درد دل ایمان
چون نفس شود خسته و جان گردد بیمار / افرشتهٔ او سوی پزشگ آید گریان
گوید که حکیما به وثاق اندر دارم / بیماری افسرده و پژمرده و نالان
چشمانش نابینا گشته است و نبیند / جز منفعت شخصی و جزکیسه و جز خوان
از تاب و توان رفته چون مستسبع شیدا / وز خواب و خورش مانده چو مستسقی عطشان
یکباره رهاکرده طریق خرد و عقل / بالمره نظر بسته ز عز و شرف و شان
دانا به ملک گو: بیمار تو را سخت / درد طمع و حرص گرفته است گریبان
اندر دهن نفسش‌، دندانی خرد است / ابلیس مر آن را زده هر روز به سوهان
بیخ و بن آن دندان پوسیده و زار است / علت همه زانست و علاجش بود آسان
دندان طمع خوانند آن را و ببایست / برکندن آن از ته دل وز بن دندان
دندان خرد را چو خوردکرم طمع‌، نیست / دندان خرد، آن را دندان طمع خوان
چون آز و طمع گردد با جان تو مقرون / پیوسته خجل گردی اندر بر اقران
هر درد که داری تو ز آز و طمع توست / دندان طمع کن که شود درد تو درمان