امیر معزی › شمارهٔ ۱۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز فَرّ باد فروردین جهان چو خلد رضوان شد / همه‌ حالش دگرگون‌ شد همه‌ رسمش دگرسان شد
توانگر گشت و خوش‌طبع و جوان از عدل فروردین / اگر درویش‌ و ناخوش طبع و پیر از جور آبان شد
حلی بست و حلل پوشید باز اندر مه نیسان / اگر در ماه تشرین از حلی وز حله عریان شد
گل اندر گل مرکب کرد بوی باد نوروزی / چو از گل‌ گل پدید آمد گلستان چون‌ گلستان شد
مگر باد صبا مینا و مرجان داد گلبن را / که برگش جمله مینا گشت و بارش جمله مرجان شد
مگر رشکست‌ پروین‌ را و نسرین‌ را ز یکدیگر / که این بر خاک پیدا شد چو آن بر چرخ پنهان شد
میان باغ و ابر اندر خلافی هست پنداری / که روی باغ خندان شد چو چشم ابر گریان شد
چو از چشمش فرو بارید مروارید عمّانی / زمروارید او هرباغ چون بازار عمّان شد
سرشک ابر چون می‌گشت و گل چون جام یاقوتین / چمن چون بزمگاه شاه و بلبل چون غزلخوان شد
اگر چون موم گشت آهن به روی آب برشاید / که چون داود پیغمبر هزار آوا خوش‌ الحان شد
شقایق بر سر هر کوه چون رخسار دلبر شد / بنفشه بر لب هر جوی چون زلفین جانان شد
نگارینی که تا زلفش چو چوگان شد به عارض بر / دلم در خم آن چوگان به‌ سان‌ گوی گردان شد
کجا بر گوی زخم آید ز چوگان زود بگریزد / چه‌ گوی‌ است‌ اینکه‌ چون‌ زخم‌ آمدش‌ نزدیک چوگان‌ شد
دل من در زنخدانش نگه‌کرد از سر زلفش / بدان مشکین رسن‌، مسکین‌، سوی چاه زنخدان شد
ندانم چون برآرم من دل از چاه زنخدانش / که خالش بر لب آن چاه دلها را نگهبان شد
مگر دانست زلفش حِرز ابراهیم بِن آزر / که چون بنشست بر آتش‌ بر او آتش‌ گلستان شد
مگر باده‌است عشق او که هم دردست و هم‌درمان / کرا یک روز درد افزود دیگر روز درمان شد
دلی بود از همه دنیا مرا همواره فرمانبر / ز فرمانم برون آمد چو عشقش را به‌ فرمان شد
چه‌ نازم زانکه عشقش بر دلم سلطان شد از قدرت / از آن نازم‌ که او بر ملک هفت اقلیم سلطان شد
شهنشاه مظفر بوالمظفرکاو به پیروزی / معز دولت پیروز و رکن دین یزدان شد
بلند اختر شهنشاهی که بر تخت شهنشاهی / امیرالمؤمنین را همچو جد خویش برهان شد
سعادت عهد و پیمان بست با او تا گه محشر / قضای ایزدی در عهدهٔ آن عهد و پیمان شد
مسخر شد هر آن شاهی‌ کجا بشیند نامش را / به تعظیم ایدر آن نامش مگر مهر سلیمان شد
به‌ طلعت هست خورشیدی‌ که او جمشید عالم شد / به بخشش هست دریایی‌که او دارای دوران شد
نبود از پادشاهان چون معزالدین جهانداری / معزالدین اگر بگذشت رکن‌الدین جهانبان شد
چو بنشست او به‌ سلطانی سپاهان بود در عهدش / کنون بنگر که در عهدش همه عالم سپاهان شد
بهر فتحی همی‌کردست با ایزد مناجاتی / که اسبش طور سینا گشت و او موسی عمران شد
اگر معجز ید بیضا و ثعبان بود موسی را / دل او چون ید بیضا و تیغ او چو ثعبان شد
حسودانی کجا کردند در ملکش همی دعوی / بر ایشان تا به روز حشر خاک و آب زندان شد
به خاک اندر یکی همخانهٔ بلعام و قارون شد / به‌ آب اندر یکی همسایهٔ فرعون و هامان شد
ایا شاهی که اقبالت دلیل اهل دولت شد / و یا شیری که شمشیرت امان اهل ایمان شد
رود پیوسته با تدبیر تو تقدیر یزدانی / بدان ماند که تدبیر تو با تقدیر یکسان شد
صواب آید همی پیکان تیر تو چو تدبیرت / مگر جزوی ز تدبیر تو بر تیر تو پیکان شد
سعادت نامه‌ای فرمود در شاهی و سلطانی / همه اَجْرام‌ کُتّاب و همه افلاک دیوان شد
چو بنشستند و بنوشتند دولت مهر کرد آن را / به شاهی و به سلطانی بر او نام تو عنوان شد
بیامد فتح و جولان‌ کرد گرد سُم شبدیزت / چو شبدیز تو روز رزم در ناورد و جولان شد
به نیروکردن لشکر تنت‌گویی همه دل شد / به یاری دادن یزدان دولت‌ گویی همه جان شد
ز گرد لشگرت ابری پدید آمد که بارانش / بر احباب تو رحمت شد بر اعدای تو طوفان شد
عجب ابری‌ که رعد از کوس و برق از تیغ بود او را / که او چون رعد بخروشید و این چون برق رخشان‌ شد
همانکس‌ کامد اندر رزم با پرخاش و با دعوی / از آن پرخاش‌ کیفر برد از آن دعوی پشیمان شد
اگر چون رستم دستان همی مردی نمود اول / به‌دستش باد بُد آخر چو کارش مکر و دستان شد
به‌صف کارزار اندر زبدعهدی و بدمهری / دل از سختی چو سندان ‌کرد و اندر زیر خفتان شد
چنان‌ شد سوخته در تف چنان‌ شد کوفته در صف / که خفتانش همه خَف گشت و سندانش سپندان شد
توآن شاهی‌ که مهر وکین تو بر دوست و بر ‌دشمن / یکی چون سعد برجیس و دگر چون نحسن‌ کیوان شد
چه مشکل بود در گیتی که اقبالت نکرد آسان / به اقبال تو هرکاری که مشکل بود آسان شد
سپه بردی به‌پیروزی ز ایران تا دَرِ توران / بر آن طالع که کیخسرو زتوران سوی ایران شد
ز صد لشکر پناهت داشت در غزنین و در کرمان / هرآن نامه‌ کزین حضرت به غزنین و به‌کرمان شد
فرستادت به خدمت آنچه خاقان داشت از نعمت / به فرمانی و پیغامی‌ کزین درگه به ‌خاقان شد
ز عدل و رحمت تو در خراسان‌ گشت آبادان / هر آن شهری‌که از بیداد و از تاراج ویران شد
فرستاد آسمان باران زیادت زانکه هر سالی / زمین برداد بسیاری و نرخ نعمت ارزان شد
ز بیهق تا در تِرمَذ بهر شهری که بگذشتی / زرای ورایت تو چشمه و چشم خراسان شد
همیشه تا که خواننده ز دفترها همی خواند / که ذوالقرنین در ظلمت ز بهر آب حَیو‌ان شد
می دینارگون چون آب حیوان باد بر دستت / که مجلس‌گاه تو خرم چو نزهتگاه رضوان شد
تو بر تخت جهانداری چو یوسف شادمان بادی / که چون یعقوب بدخوا تو اندر بَیْت اَحْزان شد
امیران آمده خرم به‌ درگاه تو هر روزی / بدان زینت که اول روز کسری سوی ایران شد
شده محکم به‌شمشیر تو بنیاد مسلمانی / که شمشیر تو در ملت پناه هر مسلمان شد