ملک‌الشعرای بهار › ای زن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جوان بخت و جهان‌آرایی ای زن / جمال و زینت دنیایی ای زن
صدف خانه است و صاحبخانه غواص / تو در وی گوهر یکتایی ای زن
تو یکتا گوهری در درج خانه / وزان بهتر که گوهر زایی ای زن
تو در عین لطافت زورمندی / تو هم گوهر تو هم دریایی ای زن
چو مغز اندر سر و چون هوش در مغز / به جا و لایق و شایایی ای زن
تو نور دیدهٔ روشندلانی / ازیرا درخور و دربایی ای زن
طبیعت خود چو کانی پر ز لفظ است / تو آن الفاظ را معنایی ای زن
تعالی‌الله که در باغ نکویی / چو گل پاکیزه و زیبایی ای زن
خطا گفتم ز گل نیکوتری تو / که هم زیبا و هم دانایی ای زن
ترا حاجت به آرایش نباشد / که خود پا تا به سر آرایی ای زن
نعیم زندگی را با تو بینم / همانا نور چشم مایی ای زن
معمای جهان حل کردی و باز / تو خود اصل معماهایی ای زن
نبودی زندگی گر زن نبودی / وجود خلق را مبدایی ای زن
بنای نیک‌بختی را به گیتی / تو هم معمار و هم بنایی ای زن
کواکب جمله تن کوشند، چون تو / شبانگه گرم لالالایی ای زن
بغلطد اشک انجم‌، چون بر طفل / تو چشم از خواب خوش بگشایی ای زن
طبیعت جذبهٔ عشق از تو آموخت / که تو خود عشق را مبنایی ای زن
طبایع گاه لطف و گاه قهرند / تو لطف از فرق سر تا پایی ای زن
بهشت واقعی جایی است کز مهر / تو با فرزندگان آنجایی ای زن
تواضع را چو خیزی پیش شوهر / همایون شاخهٔ طوبایی ای زن
دربغا گر تو با این هوش و ادراک / به جهل از این فزون‌تر پایی ای زن
دریغا کز حساب خود وطن را / به نیمه تن فلج فرمایی ای زن
*‌ / *‌
بزرگا شهریارا! کامر فرمود / کز این بیغوله بیرون آیی ای زن
به شاه پهلوی از جان دعاگوی / اگر پنهان و گر پیدایی ای زن
ثنای بانو و شه‌دخت و شه‌پور / بکو گر پیر اگر برنایی ای زن
سوی علم و هنر بشتاب و کن شکر / که در این دورهٔ والایی ای زن
حجاب شرم و عفت بیش‌تر کن / کنون کازاد، ره‌پیمایی ای زن
به کار علم و عفت کوش امروز / که مام مردم فردایی ای زن