ملک‌الشعرای بهار › ای وطن من| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خطهٔ ایران مهین‌، ای وطن من / ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز / آشفته کنارت چو دل پر حزن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست / ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای / بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
ای بار خدای من گر بی‌تو زیم باز / افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن / هرگز نشود خالی از دل محن من
از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کاز من / تا بر نشود ناله نبینی بدن من
دردا و دریغاکه چنان گشتی بی‌برک / کاز بافتهء خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو / آوخ که نگریاند کس را سخن من
وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق / کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی‌گویم با محنت بسیار / دردا و دریغا وطن من‌، وطن من