ملک‌الشعرای بهار › در حال تب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مغز من اقلیم دانش‌، فکرتم بیدای او / سینه دریای هنر، دل گوهر یکتای او
شعر من انگیخته موجیست از دریای ذوق / من شناور چون نهنگان بر سر دریای او
اژدهای خامه‌ام در خوردن فرعون جهل / چون عصای موسوی پیچان و من موسای او
چون رخ زردم ز خوناب مژه گیرد نگار / بشکفد برگلبن طبعم گل رعنای او
چون ز مژگان برگشایم خون بدرد زاد و بوم / ارغوانی حله پوشد خاک مشک اندای او
از نهیب آه من‌، بیدار ماند تا سحر / آسمان‌، با صدهزاران چشم شب ییمای او
تفته چون دوزخ سریرم‌، هرشب ازگرمای تب / من چو مرد دوزخی نالیده از گرمای او
محشر کبراست گو پیکرم‌، کش تاب تب / دوزخست و فکر روشن جنهٔ المأوای او
جنت و دوزخ به یک‌جا گرد شد بی‌نفخ صور / بلعجب هنگامه بین در محشر کبرای او
از دم من شد گریزان دوزخ رشک و حسد / زانکه در نگرفت با من شعلهٔ گیرای او
خون شدم دل و اندر آن هر قطره از پهناوری / قلزمی صد مرد بالا کمترین ژرفای او
دل چو خونین لجه و چون کشتی بی‌بادبان / روح من سرگشته در غرقاب محنت‌زای او
کیمیای فکرت من ساخت زر از خاک راه / باز آن زر خاک شد از تاب استغنای او
خوشترست‌ از سیم‌ و زر در چشمم‌ آن‌ خاکی کزان / بردمد باکاسه زر نرگس شهلای او
دلرباتر از زر سرخ است و از سیم سپید / نزد من مرزگل و خاک سیه سیمای او
می‌زنم روز و شبان داد غریبی در وطن / زین قبل دورم ز شهر و مردم کانای او
ای دربغا عرصهٔ پاک خراسان‌، کز شرف / هست ایران‌، چهر و او خال رخ زببای او
ای دریغا مرغزار طوس و آن بنیان نو / بر سرگور حکیم و شاعر دانای او
ای دریغا شهر نیشابور و آن ریوند پاک / کاذر برزین فروزان گشت از رستای او
کرده چون شاپور شاهنشاه‌، شهرش را به پای / خفته چون خیام شخصی پاک ‌در صحرای او
هست در چشمم به از این گنبد پیروزه فام / پهنهٔ بجنورد و آن پیروزه گون الگای او
ای دریغا خطهٔ کشمر که دست زرد هشت / کشته سروی ایزدی در خاک مینوسای او
وای بر من زین سفیهی وانکه بگشاید چو من / دکهٔ دانش به بازار سفیهان‌، وای او
هرکه چون طوطی سخن گوید درین ویرانه بوم / بوم بندد آشیان بر منزل و ماوای او
چون صدف دانا خمش گردد کجا در شهر خویش / کس ندارد پاس عرض لولوی لالای او
فاضلی بینی سراسر از فنون فضل پر / لیک خاموش مانده از دعوی‌، لب گویای او
جاهلی بینی به دعوی برگشاده لب چوغار / گوش گردون گشته کر از بانک استیلای او
آبدان را بین که تا خالیست بردارد خروش / چون که پرشد نشنودکس نعره و غوغای او
آری آری هرکه نادان‌تر، بلدآوازتر / وانکه فضلش بیشتر، کوتاه‌تر آوای او