فغان از این جهان و ابتلای او / که ماندهام عجیب در بلای او
بسان دانه خرد گشت پیکرم / ازین بزرگ سنگ آسیای او
غنا و شادیش به جای دیگران / به جای من همه غم و عنای او
به جای من چرا بدی همی کند / چو من بدی کردهام بهجای او
به گوش روزگار بر، فغان من / رسید و داد پاسخی سزای او
بگفت کاین جهان نه زان قبل بود / که ظن بد بری به راستای او
جهان چه باشد؟ این زمین و مهر و مه / سپهر وکهکشان پر ضیای او
روان به راه شغل خویش هر یکی / نجسته شغل دیگری ورای او
چمیده به اقتضای فعل خویشتن / رمیده زان کجا، نه اقتضای او
به عضو عضو این جهان چو بنگری / گماشته به خدمتی خدای او
یکی است چشم و دیگریست دید او / یکیست درد و دیگری دوای او
وجود تو هم آلتی است زین جهان / نهاده بهرکاری اوستای او
نگرکه چیست شغل راستین تو / در این جهان و عرصهٔ وغای او
کسی که شغل راستین خود کند / هماره حاصل است مدعای او
وگرنه شغل خویشتن هوا کند / به خواری و هوان کشد هوای او
زمین اگر مدار خود فرو هلد / به تنگناکشد فراخنای او
وگر قمر ز راه خویش کژ رود / فتد ز کار، خنگ بادپای او
تو هم گر از وظیفه زآستر شوی / بلای دهر بینی و جفای او
وظیفه تو چیست اندرین جهان؟ / بکوش تا رسی به انتهای او
ترا وظیفه خدمتست و مردمی / به مردمان و، هیچ نی سوای او
چو کژدمی کنی به جای مردمی / پذیره شو به زهر جانگزای او