ای کوه سپیدسر، درخشان شو / مانند وزو شراره افشان شو
ای رنگپریده کوه دمباوند / مریخ رخ و سهیل دندان شو
ای شیر سپید خفته در وادی / آن یال فرو فشان خندان شو
زان یال سپید، نیشها بنمای / تیره گر عیش و نوش تهران شو
ای قلهٔ کوه، آتشافشان کن / وی قلعه ری، به خاک یکسان شو
شهر ری بیهنر فریسهٔ تو است / ای شیر بر این فریسه غران شو
انگیزهٔ کیفرا! دماوندا! / بسمالله، بر مثال و فرمان شو
وبرانگر هفت حصن غبرا باش / بر همزن چار آخشیجان شو
ای تیغهٔ که بجوش و طغیان کن / ای خطهٔ ری بجنب و لرزان شو
ای ابر سیه بسان غربالی / بر پهنهٔ ری سرشک ریزان شو
ای نار سعیر کوه از آن غربال / آویخته بر مثال باران شو
ای سیل سرشک آتشین، از کوه / بگرای و ز دیده سوی دامان شو
ای خاره، درون کورهٔ برکان / بگداز و ز تیغ کوه غلطان شو
زی اوج گرای و ناگهان بترک / خاکستر گرم فرق دونان شو
ای مردم روستای این وادی / ازکیفر ایزدی هراسان شو
گاو و رمه و زن و بچه برگیر / بگریز و به پهندشت پنهان شو
از خانه وکشت و ذرع دل برکن / دنبال سلامت تن و جان شو
زان پیش که لرزه بر زمین افتد / خانه بگذار و زی بیابان شو
برگریز به چند میل آنسوتر / وآنجا به نیاز پاک یزدان شو
چون پوزش حق گذاردی آنگاه / واپس نگر و ز بیم لرزان شو
چون ابر سیاه و برقها دیدی / گریان ز غم دیار وبران شو
تا کیفر حق نگیردت دامان / نیت کن و زایر خراسان شو
زی حضرت طوس گامها بردار / وز رنج و غم جهان تنآسان شو
زی کاخ سلیل موسی جعفر / بشتاب و در آن بلند ایوان شو
فرزند نبی رضاکش ایزد گفت / ای پور به شیوهٔ نیاکان شو
تا حجت ما تمامتر گردد / از خانه به سوی مروشهجان شو
در معنی لا اله الا الله / توحیدسرای و منقبتخوان شو
بگذار حدیث شرط و پیمانش / حصن بشری ز نار نیران شو
ور با تو خلیفه نو کند پیمان / با او به سر رضا و پیمان شو
گر دشمن گویدت که سلطان باش / از دشمن درپذیر و سلطان شو
عهدی بنویس و شو ولیعهدش / شاهنشه روم و ترک و ایران شو
وانگاه ز مرو شاه جان برگیر / همراه عدو به طوس و نوقان شو
چون خصم ترا شرنگ پیش آرد / برگیر و بنوش و محمدتخوان شو
زان افشره و می شرنگآگین / بستان و به یاد دوست مستان شو
بگرای زکاخ میر زی خانه / «باصلت» به پیش خوان و نالان شو
ازسوز جگرچوشمع زربن چهر / بگداز و گهرفشان به دامان شو
فرمان بپذیر و زین حظیره تنگ / زی حضرت لامکان شتابان شو
دلباختهٔ حضور دلبر باش / جانسوختهٔ لقای جانان شو
برگوی بدان نحیف جسمانی / ای جسم به خاک تیره پنهان شو
بسرای بدان لطیف روحانی / کای مرغ به بام عرش پران شو
این بازی ما شگرف دستانیست / همباز بدین شگرف دستان شو
این درگه ما عجیب دیوانیست / همراز بدین عجیب دیوان شو
این شیوهٔ عاشقی و معشوقیست / گر عاشقی، آنچه گفتمت آن شو
تا جان نشوی نخواندت جانان / گر جانان می طلب کنی جان شو
* / *
ای شاه بهار خانهزاد تست / بر بنده کفیل برّ و احسان شو
شد تیره در این حظیرهاش نامه / فرداش ضمان عفو و غفران شو
ارجوکه ز بند ری رهم وز شاه / توقیع رسد که گرم جولان شو
ای شاعر شاه اندرین حضرت / تا نوبت احتضار، مهمان شو