ملک‌الشعرای بهار › بقایی و شعله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گسترد بهار زمردین حلّه / ز اقصای بدخش تا در حله
شد باغ چو حجله و گل سوری / بنشست عروس‌وار در حجله
هنگام سحر صبا فراز آید / داماد صفت به گل زند قبله
باغ است قبالهٔ گل و در وی / از سبزه کشیده جمله در جمله
وانگه ز بنفشه زیر هر جملت / بنوشته خطی چوخط بن مقله
بر پیکر بید، فستقی جامه است / بر قامت سرو، زمردین حله
بادام‌، سپید جامه‌ای دارد / کاز برگ بر اوست سبزگون وصله
بر صف درخت ارغوان بنگر / از پرچم سرخ کله درکله
آن نرگسک لطیف سر در پیش / چون دخترکان خرد از خجله
انبوه گلان چو مؤبدان هر روز / آرند نماز، شمس را جمله
هنگام طلوع‌، روی زی مشرق / هنگام غروب‌، روی زی قبله
گلنار چو شعله‌ایست بی‌اخگر / وان لاله چو اخگریست بی‌شعله
هنگام می است و من از آن محروم / آن راکه میسر این هنیاً له
بر یاد خدیو پهلوی کز خلق / ممتاز بود چو از جبل قله
ای شاه‌، فلک به خنجر بهرام / بدخواه ترا همی کند مثله
پیکانت ز چل سپر گذر گیرد / چون کله کند خدنگت از چله
ای شاه بهار را در این محبس / درباب که گشت مادحت نفله
اندر شب عید و موسم شادی / افکند مرا فلک در این تله
هرگاه به گاه بی‌سبب یکبار / نظمیه به بنده می کند حمله
یک‌بود و دوگشت‌و تا دوگردد سه / کردند مرا دچار این ذله
بودم شب عید خفته در بستر / جستند به بسترم علی الغفله
ازکوچه درون باغ بیرونی / آهسته درآمدند چون نمله
فخرایی لنگ بود پیش‌آهنگ / با او دو سه پادو کج و چوله
اسناد و نوشته‌های من کردند / درهم برهم به گونی و شوله
وانگاه مرا گرفته و بردند / چون گرک که بره گیرد ازگله
هرچند اتاق بنده پر بد نیست / تختست و فراش و بستر و شله
چای‌است‌ و کتاب ‌و منقل ‌و سیگار / شمع و لگن و لگنچه و حوله
لیکن غم کودکان ذلیلم کرد / کس بوده چو من ذلیل بی‌زله‌؟
گویندکه هفت سال پیش ازاین / در خانهٔ تو که داشته جوله‌؟
گویم دو هزار هوچی بی‌دین / گویم دو هزار پادو فعله
از میر و وزیر و سید و مولا / مخدوم الملک و خادم المله
هر روز دوشنبه بد سرای من / چون در شب قدر، مسجد سهله
هریک پی استفادتی پویان / چون پویهٔ چارپای زی بقله
این‌توصیه‌خواست‌وان‌دگر ترفیع / وآن توشهٔ راه تاکند رحله
می گشت روا حوایج هریک / بی‌منت و مزد، قربه لله
گویندکه «‌شعله‌» و «‌بقایی‌» را / با تو چه روابطی است بالجمله
گویم که ازین دوتن نیارم یاد / گر بنشینم سه سال در چله
شد محو نشان و نامشان کم عمر / بگذشت چهار سال در عزله
مرد سفری کجا به یاد آرد / از بهمان بغل‌، یا فلان بغله
جز چند رفیق باوفا کز مهر / دارند به من مودت و خله
با دیگرکس ندارم آمیزش / ویژه که بود ز مردم سفله
بالله که ز شعله و بقایی نیست / اندک یادی درون این کله
ور بود چه بود داعی کتمان‌؟ / گور پدر بقایی و شعله