ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منصور باد لشکر آن چشم کینه‌خواه / پیوسته باد دولت آن ابروی سیاه
عشقش سپه کشید به تاراج صبر من / آن گه که شب ز مشرق بیرون کشد سپاه
رنجه شدم ز هجر به ارمان وصل او / غرقه شدم به بحر به امید آشناه
جانم دژم شد از غم آن نرگس دژم / پشتم دوتا شد از خم آن سنبل دوتاه
این درد و این بلا به من از چشم من رسید / جشمم گناه کرد و دلم سوخت بی گناه
ای دل مرا بحل کن وی دیده خون گری / چندان که راه بازشناسی همی ز چاه
بر قد سروقدان کمترکنی نظر / بر روی خوبرویان کمترکنی نگاه
ای دل تو نیز بی گنهی نیستی از آنک / از دیدن نخستین بیرون شدی ز راه
گیرم که دیده پیش تو آورد صورتی / چون صدهزار زهره و چون صدهزار ماه
گر علتیت نیست چرا در زمان بری / در حلقه‌های زلفش نشناخته پناه
ای دل کنون بنال در این بستگی و رنج / اینست حد آنکه ندارد ادب نگاه
چون‌بنده گشت جاهل وخودکام وبی‌ادب / او را ادب کنند به زندان پادشاه