ملک‌الشعرای بهار › اختر حقیقت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خورشید برکشید سر از بارهٔ بره / ای ماه برگشای سوی باغ پنجره
اسفند ماه رخت برون برد ازین دیار / هان ای پسر، سپند بسوزان به مجمره
درکشتزار سبز، گل سرخ بشکفید / ز اسپید رود تا لب رود محمره
تاجی به سر نهاد گل سرخ در چمن / شمسه ز بهرمان وز پیروزه کنگره
بلبل سرودخوان شد و قمری ترانه گوی / از رود سند تا بر دریای مرمره
قمری کند حدیث به الحان دلپسند / دستان زند هزار، به اوزان نادره
خواند یکی ترانهٔ شیوای رودکی / خواند -‌بکی حماسهٔ غرای عنتره
صلصل درآید از در پند و مناصحت / سارو برآید از در طنز و تماخره‌
وز شام تا به بام‌، ز بالای شاخسار / آید به گوش‌، بانگ شباهنگ و زنجره
یک بیت را مدام مکرر همی کنند / بر بید، چرخ ریسک و بر کاج‌، قبره
بی‌لطف نیست نیز به شب‌های ماهتاب / آوای غوک ماده و نر، و آن مناظره
خوشگوی‌ناطقی‌است خلق‌جامه‌، عندلیب / پاکیزه جامه‌ایست بدآواز، کشکره
زآن رو به کار جامه نپرداخت عندلیب / کایزد عطاش کرد یکی خوب حنجره
هنگامهٔ چکاو به گوش آید از هوا / چون‌خور، نهان کند رخ ازین سبزه منظره
بیمار درد نایژه گشتست دارکوب / زآن هرزمان کند به سرشاخ‌، غرغره
آن برگ زردبین ز خزان مانده یادگار / گردنده پیش باد بمانند فرفره
نرگس درون خنبرهٔ سیم برد دست / زر برگرفت و دست بماندش به خنبره
گوبی گل شقیق‌، دبیری توانگر است / کاو را ز چارپاره عقیق است‌، محبره
لاله بریده روی خود از جهل و کودکی / تاهمچو کودکان به کف آورده‌ اُ‌ستره
تا درفتد میان گلان‌، لالهٔ سپید / چون مفتی معمم‌، در شهر انقره
خورشیدی عیان شود از ابروگه نهان / چون جنگیئی که رخ بنماید ز کنگره
رعد از فراز بام‌، تو گوبی مگر ز بند / دیوی بجسته از پی هول و مخاطره
وآن رعد دور دست چو خنیاگریست مست / که او بی‌قیاس مشت‌بکوبد به‌دمبره‌
غم لشگریست میمنه‌اش رنج و خستگی / بهر شکست میمنه‌اش هست می، سره
برخیز و می بیار، که از لشکر غمان / نه میمنه به جای بماند، نه میسره
غم کودکیست مادر او رشک و بخل و کین / می‌، کار این سه را کند از طبع یکسره
طی شد اوان کبک و بط و ماهی و تذرو / هنگام کنگر آمد و اسپر غم و تره
یاران درون دایرهٔ عیش و عشرتند / تنها منم نشسته ز بیرون دایره
بر قبر عزت و شرف خود نشسته‌ام / چون قا‌ریئی که هست نگهبان مقبره
جداست پیشهٔ من از این‌رو همی کند / این شوخ چشم گیتی‌، با من مکابره
ری شهر مسخره است‌، از آنم نمی‌خرند / زیرا که مسخره است خریدار مسخره
این قوم کودکند و نخواهند جز فریب / کودک فریب خواهد و رقاص دایره
کورند نیم و نیم دگر نیز ننگرند / جز در تصورات و خیالات منکره
*‌ / *
دارم حکایتی سره و نغز و دلپذیر / بشناس گفتهٔ سره از گفت ناسره
خفتند در اتاغی‌ هرشب چهار طفل / اندرکنار دایگکی پاک و طاهره
زن شیر گاو دادی دایم به کودکان / وز مادرانشان بگرفتی مشاهره
آن خوابگاه پنجره‌ای داشت مشرقی / وز شیشه‌های الوان‌، پوشیده پنجره
شب‌های ماهتاب شدی ماه جلوه گر / با چند رنگ از پس آن تنگ دایره
هر کودکی بدیدی از جایگاه خویش / مه را به رنگ دیگر، ازآن خوب منظره
از آن چهار طفل یکی طفل کور بود / وز رنگ های مختلفش پاک‌، ذاگره
لیک ‌آن سه ‌طفل‌ دیگر، هریک ‌زماه‌ خوبش / تحسین کنان بدندی گرم مناظره
آن‌یک ز ماه سبز و دگر یک ز ماه زرد / دیگر ز ماه سرخ‌، بمانند مجمره
وآن طفل کور، منکران آن هر سه ماه بود / و آن هرسه منکر او در نقص باصره
یک چند برگذشت‌، که آن بحث وآن جدال / درآن وثاق بود به یک نظم وپیکره
اندر شبان مقمر، بودند هرکدام / از ماه خویش نغمه‌سرایان چو زنجره
یک‌شب نهاد شبچره‌، زن‌نزد کودکان / خود رفت وگربه آمد برقصد شبچره
ناگاه بازگشت زن وگربهٔ جسور / زد خویش را به پنجره‌، مانند قسوره
بشکست سخت‌، پنجره و شیشه‌ها بریخت / اندر قفای گربه و شد پاک منطره
آن پرده برطرف شد و حس خطا شعار / شد در بر حقیقت واحد مصادره
دیدند مه یکیست‌، وز الوان مختلف / آثار نیست‌، و آن همه بحث و محاوره
بدر سپید لامع در دیده نقش بست / وز سبز و زرد وسرخ تهی شد مفکره
بر طفل کور، خجلت خود عرضه داشتند / بنگر چگونه طفل سخن گفت نادره
گفت‌: این جمال و جلوه که بینید، ازکجا / نبود گزافه‌، همچو علامات خابره‌؟
پس کودکان به مدرسه رفتند و ماه را / دیدند تودهٔ گچ‌، پرکوه و پر دره
دیدند هست تابش نورش ز آفتاب / و آن جلوه و جمال‌، حدودیست بایره
کردند اعتراف که آن جنگ و آن جدال / بوده است بی‌حقیقت و بی‌اصل‌، یکسره
* / *‌
هان ای بهار! جنگ و جدال جهانیان / هست از ورای پردهٔ جهل و مکابره
ای اختر حقیقت‌! شو جلوه گر که هست / گیتی‌، چو شب سیاه و خلایق چوشبپره