ملک‌الشعرای بهار › بهشت و دوزخ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش گفت این حدیث که شرطست کآدمی / گام آنچنان نهد که ننالد از او زمی
چون بر زمین خرامی‌، ای مرد خودستای / از کبر و از تفرعن‌، فرعون اعظمی
خاک زمین به‌جای تو نفرین همی کند / تا تو به کبر بر زبر آن همی چمی
خود را ز هرچه هست شماری فزون‌، ولیک / غافل که این‌چنین که تویی کمتر از کمی
گاه معاملت‌، چو جهود مخنثی / لیکن بگاه دعوی‌، عیسی بن مریمی
مخرام ای ز پای تو پشت زمین دژم / مخرام ای ز دست تو خلق جهان غمی
مخرام ای نبوده به یک درد غمگسار / مخرام ای نکرده به یک زخم مرهمی
زر برنهی به روی زر و سیم روی سبم / از رشوت و تعارف و دزدی و مجرمی
همرنگ درهمی تو و درویش را ز تست / دینارگونگی و پریشی و درهمی
هم منکر خدایی و هم منکر رسول / هم منکر دعائی و هم منکر دمی
ایمان به هیچ اصل نداری‌، از آنکه تو / در روزگار، بندهٔ دینار و درهمی
گیرم که نیست حشر و سراسر گزافه گفت / آن پیر آریایی و آن مرد هاشمی
آهسته‌تر بران‌، که بهنجار فکر تو / حشر و حساب نیست بدین نامسلمی
هر حالتی به دهر سزای عواقبی است / پرخواره مثقل است و خفیف است محتمی
خلق، از تو تیره‌روز و پریشان و در غمند / تو شب غنوده سرخوش صهبای در غمی اا‌
هر بامداد، اشک زنان یتیم‌دار / دارد بر آن گل رخ اطفال‌، شبنمی
تا تو درون باغچه لختی به کام دل / بر یاسمین خرامی و در ضیمران شمی
بنگریکی به کلب معلم‌، که در هنر / چون تربیت پذیرد، یابد مقدمی
ای مرد بی‌هنر تو به نزدیک شرع و عقل / کمتر هزار بار ز کلب معلمی
انسان نابکار، بسان سگ عقور / کشتنش واجبست به کیش هر آدمی
چون زی نشیب رانی جسم مجردی / چون زی علوگرایی‌، روح مجسمی
هنگام خیر، پاک‌تر از ابر رحمتی / هنگام شر، گزنده‌تر از مار ارقمی
شهوت حجاب جان توآمد وگرنه تو / هر روز و شب ز حضرت دادار ملهمی
بر خاطرات خویش نظرکن که خیرها / اندر تو مدغم است و تو در شر مدغمی
ور خاطرات خیر گسسته است از دلت / رو سوک خویش دار که شایان ماتمی
گویند فیلسوفان نوع بشر شود / اندر نژاد، اصل به بوزینه منتمی
گر این درست گشت تو را فخر کی رسد / کز دودمان گلشه‌، یا نسل آدمی‌
کن سعی تا فزون ز نیاکان شوی به فضل / تا بخشدت ز نسبت آبا مسلمی
ز آباء خویش اگر تو فزون نامدی به‌قدر / میدان که مر تو راست ز بوزینگان کمی
واقف نه‌ای ز دوزخ و فردوس‌، تا تو باز / دایم به یاد آدم و حوا و گندمی
فردوس ‌چیست‌؟ دانش ‌و، دوزخ کجاست‌؟ جهل / وان دیو چیست‌؟ کاهلی و نا فراهمی
باری مسلم است که نزدیک عاقلان / دانا بود بهشتی و نادان جهنمی
من رشک می‌برم به کسی کاین چهار داشت / دانایی و جوانی و رادی و منعمی
و اندوه می‌خورم به کسی کاین چهار داشت / نادانی و حسادت و پیری و مبرمی
*‌ / *
هان ای بهار، مرد خرد شو که در جهان / بند است بیژنی و مغاک است رستمی
اندیشه پاک دار و مدار ایچ غم ازآنک / اندیشه پاک داشتن است اصل بی‌غمی
مرد اراده باش که دیوار آهنین / چون نیم جو اراده‌، نباشد به محکمی
تندی مکن که رشتهٔ چل ساله دوستی / در حال بگسلد چو شود تند آدمی
هموار و نرم باش‌، که شیر درنده را / زیر قلاده برد توان‌، با ملایمی
وهم ‌است ‌هر چه ‌هست ‌و حقیقت ‌جز این ‌دو نیست / ای نور چشم‌، این دو بود اصل مردمی
یا راه خیر خویش سپردن به حسن خلق / یا راه خیر خلق سپردن به خرمی
ور زانکه همت تو در آزار مردمست / شیری به هر طریق نکوتر ز کژدمی