ملک‌الشعرای بهار › قهر و آشتی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ماه دو هفته یاد ما کردی / احسنت‌خوش آمدی صفاکردی
دشمن کامی گذاشتی وز مهر / خود را نفسی به کام ما کردی
بیگانه ز رشک خون همی گرید / زینسان که تو یاد آشنا کردی
بیگانه‌پرست بوده‌ای و امروز / دانم کان خوی بد رها کردی
ازکرده تو را خجل همی بینم / خواهی که نپرسمت چرا کردی
نندیشی از آنکه بارها با من / صد گونه گره زدی و واکردی
بس راز نهان که داشتم با تو / رفتی و به جمله برملا کردی
وامروز چه شد که آمدی زی من / این مرحمت آخر ازکجا کردی
این لطف به خاطر من مسکین / یا آنکه به خاطر خدا کردی
یا درحق من عطوفت شه را / دیدی و ز روی من حیا کردی
*‌ / *‌
ای شاه‌؛ ز پاکی نیت خود را / اندر خور مدحت و ثناکردی
ز اندیشهٔ ملک‌، خواب نوشین را / از دیدهٔ خویشتن جدا کردی
با ملت خویش رایگان گشتی / بر سیرت عدل اقتدا کردی
نه درکنف عدو مقر جستی / نه کام معاندان روا کردی
نه توقیعی به اجنبی دادی / نه تاییدی ز اشقیا کردی
صد انده‌و غم‌به‌خود خریدی‌،‌لیک / از ملک فروختن ابا کردی
در پاس وطن هرآنچه کردی تو / بر سیرت پاک اولیا کردی
ور خود به «‌بهار» سرگران گشتی / و او را به شکنج مبتلا کردی
گفتی روزی بر او ببخشایم / و امروز به عهد خود وفا کردی
زنهار گر از تو دل بگردانم / هرچ آن کردی به من‌، بجا کردی
ور زانکه به کار خویشتن نالم / نتوان گفتن که ناسزا کردی
من مویه کنم سه ماهه خسران را / وان کیست که گویدم خطا کردی
بدخواه گزافه گوید ارگوید / کاین مویه ز دست پادشا کردی
شاها ز تو هیچ کس ننالد زانک / در دل‌ها مهر خویش جا کردی
تا چرخ بپاست رایت خود را / بینم که به چرخ آشنا کردی