ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیمان‌شکن نگار من آن ترک لشکری / بگرفت خوی لشکری و شد ز من بری
من دل به لشکری ز چه دادم به خیر خیر / هشیار مرد، دل نسپارد به لشکری
او خود سپاهی است و رود، چون رود سپاه / گوید مرا که بنشین وز هجر خون گری
هر دم ز هجر آن رخ چون سیم نابسود / یاقوت سوده بارم بر زر جعفری
آنکه گرم ببینی خسته ز درد هجر / براین تن پرآفت من رحمت آوری
تا بود صف شکست و کمند و کمان گرفت / ایدون گمان کند که چنین است دلبری
قلب سپاه را نشناسد ز قلب دوست / قلب تو بر درد چو به جولانش بگذری
پیوسته چون پری است نهفته ز چشم من / گر نه پری است از چه نهانست چون پری
عشق این‌چنین نخواهم چون نیست درخورم / ای عشق مر مرا تو بدینسان نه در خوری
عشق بتی گزینم‌، دلخواه و سازگار / چون دیگران نداشته رسم ستمگری
با گیسوی شکسته‌تر از پشت بیدلان / با چهرهٔ شکسته‌تر از لالهٔ طری
کر بنگری بر آن رخ و بالای او درست / بینی مه چهارده بر سرو کشمری
دیبای ششتری است بناگوش و روی او / مشک سیه دمیده ز دیبای ششتری
از روی اوست خوبی و نیکی ستوده فال / چون از ولی داور، آئین داوری