ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بتا اگرچه به صورت تو زادهٔ بشری / ولی به روی درخشان‌، سلاله قمری
بشر نزاده چنین ماه روی غالیه موی / چگونه باورم آیدکه زادهٔ بشری
به چهر و سیما فرزند ماه گردونی / به قد و بالا مانند سرو کاشمری
قمر شناسمت ار غمگسار بوده قمر / پری بخوانمت ار آشکار گشته پری
به زلف بافته‌، رشگ بنفشهٔ چمنی / به روی تافته‌، شرم ستاره سحری
اگر شکارکنند آهوان صحرا را / به‌چشم‌، ای بت آهونگه‌، تو دل شکری
پری شنیدم اما پری نه دل سپراست / تو ای نگار پریچهره از چه دل سپری
سپرکنی به رخ ماه حلقهٔ زنجیر / برای آنکه کنی روزگار من سپری
کسی که روی‌ تو بیند زخویش بی‌خبرست / چرا ز حسن خود ای ماهرو تو بی‌خبری
نظر به روی تو دل‌ها ز دست برباید / که آفت دلی ای شوخ و فتنهٔ نظری
منم غلام خط مشک‌ فام تو که بدو / سپرده خط غلامی بنفشهٔ طبری
کدام کس که تو را دید و دل نداد به تو / کدام کس که تو بینی و دل ازو نبری
به‌ماه و سروت اگر عاشقان کنند شبیه / تو ماه مشکین زلفی و سرو سیم‌بری
به روی تو صنما ختم شد نکورویی / چو برپیمبر ما ختم شد پیامبری
خدایگان رسولان‌، رسول بار خدای / که مر خدایش بستوده از نکو سیری
خدای را غرض از خلقت‌ جهان او بود / وگرنه بهرچه آورد انس وجن وپری