ملک‌الشعرای بهار › کل‌ الصیدفی جوف‌الفرا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چارتن در یک زمان جستند در دوران سری / پنج نوبت کوفتند از فر شعر و شاعری
جاه و آب رودکی شد تازه زبن چار اوستاد / فرخی و عسجدی و زینتی و عنصری
درگه محمود شد زین چار شاعر پرفروغ / همچنان کز هفت اختر، گنبد نیلوفری
زر فرستادند بهر شاعران بر پشت پیل / اینت خوش بازارگانی‌، آنت والا مشتری
بود کار شاعران در حضرت غزنی به کام / زان کجا محمود را بد شیوه شاعر پروری
بهر خدمت هریکی نیکو غلامان داشتند / با کمرهای مرصع با قباهای زری
ایستانیده به درگه مرکبان راهوار / گسترانیده به مجلس فرش‌های عبقری
در حضر همراز خسرو، در سفر همراه شاه / شوق خدمت در سر و در دست زر شش‌سری
چرخ بر این چارتن بگماشت چشم عاطفت / دهر براین چار پورافکند مهر مادری
با چنان حشمت که بودند آن اساتید بزرگ / مال و نعمت در کنار و فضل و حکمت بر سری
بندگان بودند و شاگردان برِ استاد طوس / زانکه بودش بر سخن سنجان دوران سروری
من عجب دارم از آن مردم که هم پهلو نهند / در سخن فردوسی فرزانه را با انوری
انوری هرچند باشد اوستادی بی‌بدیل / کی زند با استاد ی چو من‌، لاف همسری؟
سحر هرچندان قوی‌، عاجز شود با معجزه / چون کند با دست موسی سحرهای سامری
شاهنامه هست بی‌اغراق قرآن عجم / رتبهٔ دانای طوسی‌، رتبهٔ پیغمبری
شاعری را شعر سهل و شاعری را شعر صعب / شاعری را شعر سخته شاعری را سرسری
آن یکی پند و نصایح آن یکی عشق و مدیح / آن یکی زهد و شریعت آن یکی صوفی گری
بهترین شعری ازین اقسام در شهنامه است / از مدیح و وصف‌ و عشق‌ و پند، چون خوش‌ بنگری
درمقام چاره‌سازی‌، چون پزشکی چربدست / در مقام کینه‌توزی‌، چون پلنگ بربری
چون دم از تقدیر و از توحید یزدانی زند / روح را هر نغمه‌اش سازد یکی خنیاگری
داستان‌ها بسته چون زنجیر پولادین بهم / کاندر آنها لفظ با معنا نماید همبری
باغبان‌وش از بر هر داستانی نو به نو / بسته از اندرز خوش یک دسته گلبرک طری
چند روح اندر یکی شاعر به میراث اوفتاد / فیلسوفی‌، پادشاهی‌، گربزی‌، کندآوری
زبن طباع مختلف سر زد صفات مختلف / وان صفت‌ها شعر شد و آن شعرها شد دفتری
شعر شاعر نغمه آزاد روح شاعر است / کی توان این نغمه را بنهفت با افسونگری
فی‌المثل گر شاعری مهتر نباشد در منش / هرگز از اشعار او ناید نشان مهتری
ور نباشد شاعری اندر منش والاگهر / نشنوی از شعرهایش بوی والاگوهری
هرکلامی بازگوید فطرت گوینده را / شعر زاهد زهد گوید، شعرکافر کافری
ترجمان مخبر والای فردوسی بود / هرچه در شهنامه است آثار والا مخبری
کفت پیغمبرکه دارند اهل فردوس برین / بر زبان لفظ دری‌، جای زبان مادری
نی عجب گر خازن فردوس فردوسی بود / کو بود بی‌شبهه رب‌النوع گفتار دری
عیب بر شهنامه و گوینده‌اش هرگز نکرد / جز کسی کش نیست عقل از وصمت‌نقصان بری
گر نه با افسار قانونشان بپیچانند پوز / از بر بستان دانش پشک ریزند از خری
کس بدیشان نگرود گرچه زن و فرزندشان / لاجرم خصم بزرگانند و خصمی مفتری
هرکسی مشهور شد این قوم بدخواه وبند / زانکه بوم شوم باشد دشمن کبک دری
این ددان با سعدی و حافظ همیدون دشمنند / کز چه رو معبود خلقند آن بتان آذری
. * / *
مدح فردوسی شنیدم از شعاع‌الملک و گشت / طبع من از خواندن شعرش بدین گفتن جری
شطری اندر شعر گفت از سال و ماه اوستاد / اینک این تاربخ نیک آید چو نیکو بشمری
سیصد و سی یا به سالی کمتر از مادر بزاد / هم به شصت وپنج کرد آغاز دستان گستری
در اوان چارصد شد اسپری شهنامه‌اش / یازده سال دگر شد عمر شاعر اسپری
برد سی و پنج سال اندر کتاب خویش رنج / ماند با رنجی چنان‌، گنجی بدین پهناوری
زر به کف ناورد، زیرا کار فرمایان بدند / بسته همچون سکه‌، دل بر نقش زر جعفری
جود محمودی در آغاز جهانگیریش بود / چون فزون شد گنج‌، رادی رفت و آمد معسری
زنده شد ایران ازین شهنامه گرچه شاعرش / خون دل خورد و ندید از بخت الا مدبری
تا به عهد پهلوی شاهنشه والاگهر / شد هزارهٔ او در انگشت جهان انگشتری