ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز عشق خوبروبان حصاری / شدم‌ در چنگ رنج و غم حصاری
حصاری شد دلم در سینهٔ تنگ / ز دست تنگ چشمان حصاری
ز هر سو پیش چشمم اندر آید / بتی چینی و ترکی قندهاری
به‌ باری‌، چند ازینان شکوه‌ رانم / که این خوبی‌ بدیشان داد باری
از اینان با دل من بر، فسون کرد / نگاری چیره بر افسون‌نگاری
بتی کرده دل جمعی گرفتار / به بند حلقهٔ زلف بخاری
به جایش غمگساری دارم و او / به جای من ندارد غمگساری
ازیرا داده زلف بی‌قرارش / قرار کار من بر بی‌قراری
کنون ز اندیشهٔ آن سعتری زلف / شبی دارم به پیش چشم تاری
کجا ناساز گشتی زو مرا کار / اگر بودیش با من سازگاری
به‌من نامهربان گر شد چه حاصل / ز آه و ناله و افغان و زاری