ای قد تو چون سرو جویباری / وی عارض تو چون گل بهاری
ای لعل تو چون خاتم بدخشی / وی زلف تو چون نافهٔ تتاری
دامان تو مانندهٔ دل من / پاکیزهتر از برف کوهساری
رخسار تو مانند خاطر من / تابندهتر از ماه ده چهاری
ای فتنهٔ مشکو به دلفریبی / وی آفت میدان به جان شکاری
برداشته در بزمگه به صحبت / زنگ ازدل یاران بهشادخواری
برتافته در رزمگه ز غیرت / سر پنجهٔ گردان کارزاری
زیر لبت اندر، شرنگ و شهد است / گاه سخط و گاه بردباری
زیر نگهت دوزخ و بهشت است / هنگام درشتی و وقت یاری
حسن تو به شورشگری نهاده / در ملک دل آئین سربداری
وان خوی پلنگینت ایستاده / پیرامن حسنت به پاسداری
ای زادهٔ ایران بدان که این ملک / دارد به تو چشم امیدواری
خواهدکه ببالی به باغ کشور / آزاده تر از سرو جویباری
وانگاه بپویی به بزم دشمن / پیروزتر از شیر مرغزاری
باشد نگران تا به جای او تو / نیکی چه کنی، حق چسان گزاری
راه خطر خود چگونه پوبی / پاس شرف خود چگونه داری
زنهار نه پویی رهی کت آید / فرجام، زبونی و شرمساری
ننگ بشر و آفت جوانی است / زنبارگی و فسق و میگساری
وان کاهلی و سستی و بطالت / فقر آورد و نیستی و زاری
بودند نیاکان تو سواران / شهره به دلیری و شهسواری
زنهار نجسته ز خصم، لیکن / بخشوده به خصمان زینهاری
آوخ که ز جهل مغان فتادند / از شاهنشاهی و شهریاری
مهرعلی و یازده سلیلش / بنمود ترا راه رستگاری
هرچند که از دشمنان کشیدی / زندازه برون ای نگار، خواری
دین را مکن آلودهٔ تعصب / کاسلام از آلایش است عاری
بیدین، فسرد مردم زمانه / بی دینی را نیست استواری
و آن فلسفه و اصلهای در وین / علم است نه آئین ملک داری
آیین زراتشت رفت بر باد / وان فره و تایید کردگاری
وان کیش که مانی نهاد، گم شد / هم نیز خود او کشته شد به زاری
آن بدعت کاورد (ارد و یراف) / بنشست ز قرآن به سوگواری
رخ، گفت بشو باگمیز چونمهر / سر بر زند از نیلگوی عماری
فرمود نبی جای بول گاوان / دست وسر و پا شو به آب جاری
باز است در اجتهاد تا تو / نا مقتضی از مقتضی برآری
وان کینهٔ دیرین جدا ز دین است / در دین نسزد کین و دوستداری
با قوت دین خاک دشمنان را / بسپر به سم رخش نامداری
وز کتف مهانشان دوال برکش / تا کینهٔ دیرینه برگزاری
لیک این عصبیت میار در دین / گر بر خردت جهل نیست طاری
تقلید فرنگان کنی بهرکار / جز کار خرد، اینت نابکاری
دارند فرنگان ز روم و یونان / رشک و عصبیت به یادگاری
با مشرقیان ویژه با من و تو / جوینده ره و رسم بد شعاری
عیسی و حواریش بوده بودند / از مردم سامی نه قوم آری
از شرق برون آمدند و گردید / ترسایی از پدر به غرب ساری
با این همه این غربیان نمایند / فخر از قبل عیسی و حواری
بنگر که بدین اندر از من و تو / دارند فزون جد و پافشاری
خواهی اگر این ملک باز بیند / آن فر و شکوه و بزرگواری
بزدای ز دین زنگهای دیرین / زان پیش که شد روز ملک تاری
با نیروی دانش برون کن از دین / این خرخری و جهل و زشتکاری
ایمان و شرافت به مردم آموز / تا طاعت بینی و جان سپاری
بیخ می و مستی ز ملک برکن / بنشان بن مردی و هوشیاری
در پاس تن و عرض و مال مردم / با داد و دهش کوش و پاسداری
وان شمع که شد غرب از آن منور / بگمار در ایوان کامکاری
چون فقر و غنا هر دو شد ز گیتی / و آمد هنر و علم و شادخواری
پس معجزهها بین برغم آنکو / گوید عظمت نیست اختیاری