ملک‌الشعرای بهار › عشق و فخر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا به چند اندر پی عشق مجازی‌؟ / چند با یار مجازی عشق‌بازی‌؟‌!
چند گردی گرد اسرار حقیقت / ای ندانسته حقیقی از مجازی‌؟
برق عشقست این چه پوشیدش به خرمن / خفته‌مار است‌این‌چه گیریدش به بازی‌؟
پاکبازی کن چو راه عشق پوئی / عشق‌بازی را بباید پاکبازی
اینکه بینی در همه گیتی سمر شد / عشق محمودی است نی حسن ایازی
در خم ابروی دل رخ نه که نبود / هر خم ابروی محرابی نمازی
برکش ازگردن‌فرازی سر، که ناگه / سرنگونی بینی ازگردن‌فرازی
از ره تجرید زی لاهوتیان شو / کاید از ناسوتیانت بی‌نیازی
در ره عشق و طلب بی‌خویشتن شو / تا نشیبی را ندانی از فرازی
چون بهار از شاهد معنی سخن گو / نز بت نوشادی و ترک طرازی
شاهباز ساعد سلطان عشقم / چون کنم با هر تذرو وکبک بازی
در دبستان ازل بنهادم ازکف / دفتر نیرنگ و درس حیله سازی
زبن کلام پارسی گویند بر من / آنچه گفتند اندر آن کفتار تازی
عیب دیبا گوید آن مردک ولیکن / عیب خود بیند گه دیبا طرازی
آنکه نازد بر ستوری ژنده پالان / چون کند با حملهٔ مردان غازی
خصم من خرد است وآری خرد دارد / صعوه را اندیشهٔ چنگال بازی