شد به اقبال شهنشه ختم کار جنگلی / جنگل از خلخال و طارم امن شد تا انزلی
دولت دزدان جنگل سخت مستعجل فتاد / دولت دزدی بلی باشد بدین مستعجلی
هرچه ابر انبوه باشد زود گردد منتشر / هرچه خور پوشیده ماند زود گردد منجلی
بهر یغمای ولایت خوابها دیدند ژرف / آن یکی طهماسب شه شد آن دگر نادرقلی
پاس ملت را میان بستند و شد باری ز سیم / کیسهٔ ملت تهی صندوق آنان ممتلی
هرکرا بر تن قبا دیدند کندند آن قبا / هرکرا در بر حلی دیدند بردند آن حلی
از در دین و وطن کردند با اهل وطن / آنچه بوسفیانیان کردند با آل علی
دعوت اسلامشان شد غارت اسلامیان / دعوت حقی که یارد دید با این باطلی
دینپژوهی را نباشد نسبتی با رهزنی / رهنوردی را نیاید راست دعوی با شلی
راست ناید ملکداری هیچگه با خودسری / برنتابد دادخواهی هیچگه با جاهلی
بهر تاراج و فنای قوم بنمودند سخت / گه به لشکر عارضی گه درولایت عاملی
سارق و قاتل ز هرسو گرد شد برگردشان / زبن قبل انبوه شد جیشی بدان مستکملی
از خیالی بود یکسر جنگشان و صلحشان / جنگشان از تیره رایی صلحشان از فاعلی
هدیهها دادند و رشوتها به طماعان ری / تا برآشوبند مردم را به صد حیلت، ولی
زودتر ز اندیشهٔ این روزگار آشفتگان / روزگار آشفت بر نابخردان جنگلی
اینک اندر بنگه آنان بهنام شهریار / خطبه خواند خاطب لشکر به آوای جلی
مملکت چون یار گردد با وزیری هوشمند / زود برخیزد ز کشور راه و رسم کاهلی
کارها یکرویه گردد ملکت ایمن شود / عدل و داد آید به جای جادویی و تنبلی
منت ایزد را که با فر شهنشه یار گشت / پاک دستوری بدین دانایی و روشندلی
صاحب اعظم وثوق دولت عالی حسن / مشتهر در مقبلی، ضربالمثل در عاقلی
ای مهین صدر معظم ای که بیروی تو بود / مسند فرمانگزاری غرقه اندر مهملی
منکران پار اکنون مومنان حضرتند / قابلیت زود پیدا گردد از ناقابلی
میز والاتر ز شخصی بیخرد بر پشت میز / صندلی بهتر ز مردی بیهنر بر صندلی
تا تو گشتی بوستان پیرای این کشور، نماند / هر غرابی را درین گلبن مجال بلبلی
خاطر ملت شد از فکر متینت مطمئن / صفحهٔ کشور شد از رای رزینت صیقلی
یا ز دانش مرد جوید نام یا ز اقبال و بخت / نامور صدرا تو هم دانشوری هم مقبلی
نیکخواه ملک را در جام، شیرین شربتی / بدسگال ملک را در کام ناخوش حنظلی
مر سیاست را بهصدر اندر وزیری سائسی / مر حماست را به ملک اندر امیری پر دلی
داهی شرقی ولیکن در درایت غربیئی / مرد امروزی ولیکن آیت مستقبلی
چون به کارنظم بنشینی حکیم طوسیئی / چون به گاه نطق برخیزی خطیب وائلی
چون که در مجلس گرایی زیب بخش مجلسی / چون که در محفل نشینی آفتاب محفلی
دور گیتی کرد کامل شهرت بوذرجمهر / تو به عهد خویشتن بوذرجمهر کاملی
این وزیران معظم وین گرامی خواجگان / عاقلند اما تو ای دستور اعظم اعقلی
کید بدخواهان نگیرد در تو آری چون کند / با فر سیروس کید جادوان بابلی
تو مرا خواهی که اندر نظم شخص اولم / من تو را خواهم که اندر عقل شخص اولی
از کلام پارسی گویان درخشد شعر من / همچنان کز شعر تازی شعرهای جاهلی
شوق مدح و آفرینت بر شکسته طبع من / کرد آسان این قصیدت را به چندین مشکلی
تا جدا باشد به مسلک بلشویک از منشویک / تا دو تا باشد به مذهب شافعی از حنبلی
نخل احباب تو را کامل شود بارآوری / کشت اعداء تو را حاصل شود بیحاصلی
اندرین دولت بپایی سالیان واری بهجای / عفو در کار عدو و انصاف درکار ولی
دیر مانی دیر تا این ملک را از دست و پای / غل محنت برگشایی، بند ذلت بگسلی