ملک‌الشعرای بهار › دامنه البرز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد صبح ازکوهسار آید همی / یاد یار غمگسار آید همی
یارگوبی سوی شهر آید زکوه / دوست گویی از شکار آید همی
بامدادان در هوای گرم ری / بوی لطف نوبهارآید همی
قلهٔ البرز در چشمان من / چون یکی زببانگار آید همی
بر فراز فرق‌، سیمین چادرش / لعبتی سیمین‌ عذار آید همی
باز چون تابد بر او زرین فروغ / چون درخشی زرنگار آید همی
در نشیبش سبز وادی‌ها ز دور / دیده را شادی گوار آید همی
راست گویی سوی دشت از کوهسار / لشگری نیزه گذار آید همی
خیل ‌در خیل‌ و درفش‌ اندر درفش / این پیاده وآن سوار آید همی
کوشک‌ها هر جای محصور از درخت / چون حصاری استوار آید همی
گردشان اشجار چون جیشی که ‌تنگ / گرد برگرد حصار آید همی
یا تناور کشتیئی در سخت موج / کش‌پس‌ازکوشش قرار آید همی
آبشار ازگوشهٔ وادی به چشم / چون‌یکی سیمینه تار آید همی
ور برو نزدیک تازی در نظرت / همچو پولادین منار آید همی
گویی از بالا خروشان زی نشیب / اژدهایی دیوسار آید همی
آسمان باشد به لون و در صفت / آسمانی آبدار آید همی
گرنه چرخست‌ از چه‌اش قوس قزح / از گریبان آشکار آید همی
وز چه ‌همچون کهکشان ‌در وی‌ پدید / اختران بی‌شمار آید همی
سبزه اندر سبزه یا بی‌پر نسیم / گرت زی بالاگذار آید همی
چشمه اندر چشمه بینی پرفروغ / چونت ره زی جویبار آید همی
چون ز بالا بنگری سوی نشیب / در سر از هولت دوار آید همی
بوی‌های تازه همراه صبا / ازکران مرغزار آید همی
بانگ کبک آید ز بالای کمر / بانگ قمری از چنار آید همی
هر سحرگاهان خروشان جغد زار / روح را انده گسار آید همی
در میان دشت ز انبوه هوام / زیر زیر و زار زار آید همی
جرد گوبی نزد مام زنجره / از برای خواستار آید همی
هر زمان بادی قوی با تود بن / در جدال و گیر و دار آید همی
چون بر ایوب نبی زرین ملخ / تودها بر ما نثار آید همی
مارچوبه در بن سنگ سیاه / چون یکی خمیده مار آید همی
شاخ‌ آلوی سیاه اندر مثل / همچو ماری بالدار آید همی
سیب زرد و اندر او رگ‌های سرخ / همچو روی باده‌خوار آید همی
شاخ امرود خمیده پیش باد / خاضع و پوزش گزار آید همی
*‌ / *
گرچه بسیارند یارانت ولیک / یار کمتر چون بهار آید همی
صادق و مردانه و بیدار مغز / یار باید تا به کار آید همی
یار آن باشد که روز بستگی / بهر یاران بی‌قرار آید همی
ورنه هنگام گشایش مرد را / هر دمی هفتاد یار آید همی
در فزون یاری چو تخمی کاشتی / روز بی‌یاری به بار آید همی
وه که ایدون دوستاری شد گزاف / چشم ازین غم اشکبار آید همی
آنکه اندر راه او دادی دو چشم / گر تو را سویش گذار آید همی
راست پنداری که از دیدار تو / در دو چشمش ‌نوک ‌خار آید همی
تا زرت‌ در دست ‌و زورت‌ در تن ‌است / آسمانت دوستار آید همی
چون‌ زرت ‌بگسست‌ زورت هم نماند / دوستان را از تو عار آید همی
برخی آنم که در درماندگی / دوستان را دستیار آید همی
من بر آن عهدم که با تو عهد من / تا قیامت استوار آید همی
گر دهم جان در رهت اندر دلم / حاش لله گر غبار آید همی
و در استغنا زنم عیبم مکن / کافتخار از افتقار آید همی
من ز بهر نام بگذشتم ز نان / کاحتشام از اشتهار آید همی
مرد را ندهد ز یک منظور بیش / آنکه نامش روزگار آید همی
کامیابی نیست جز در یک امل / باید این بر زرنگار آید همی
چاپلوس وکربز و دورو نیم / زین عیوبم انضجار آید همی
یار صد روی و مزور مرد را / هر به روزی صدهزار آید همی
لیک از ین یاران به روز بی‌کسی / ناکسم گر هیچ کار آید همی
فخرم این بس کز زبان و کلک من / نکته‌های شاهوار آید همی
دوستداران را به نطق و نظم و نثر / فکرتم خدمتگزار آید همی
بد سگالان را به او بار روان / خامهٔ من اژدهار آید همی