ملک‌الشعرای بهار › دل شکسته| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدرود گفت فر جوانی / سستی گرفت چیره‌زبانی
شد نرم همچو شاخهٔ سوسن / آن کلک همچو تیغ یمانی
نزدیک سیر و کندو کسل شد / آمال دور سیر جوانی
شد خاکسار دست حوادث / آن آبدار گوهر کانی
شد آن عذار دلکش‌، پژمان / گشت آن غرورونخوت فانی
تیر غمم نشست به‌ پهلو / چندان که پشت گشت کمانی
در سی و پنج سالگی عمر / هفتاد ساله گشت امانی
زیرا بهر دو دست‌، زمانه / بر من نواخت پتک نوانی
چون خردسالگان به‌خروشم / زبن سالخوردگی و شمانی
شد هفت سال تا ز خراسان / دورم فکند چرخ کیانی
اکنون گرم ز خانه بپرسند / نارم درست داد نشانی
شهر ری آشیانهٔ بوم است / بوم اندر آن به مرثیه‌خوانی
جای امام فخر نشسته / یزدی و قمی وگرکانی
خام و خر و خبیث گروهی / از زر پخته کرده اوانی
عمال دوزخند وزبانشان / مردم گدازتر ز زبانی
هرلحظه خویش را بستایند / در پردلی و سخت کمانی
آری ستوده‌اند ولیکن / در بددلی و سست گمانی
هر بامداد خانه شودپر / زانبوه دوستان زبانی
چونان که در پژوهش مسلم / صحن سرای و خانه هانی
غیبت کنند و قصه سرایند / در شنعت فلان و فلانی
گیرند حرف از دهن هم / چون در میان کشت‌، سمانی
من در میان خموش نشسته / چون در حجاز ترک کشانی
آن روز را حتم که گریزم / از چنگ آن گروه‌، نهانی
گو یی پی شکست بزرگان / با دهرکرده‌اند تبانی
یارب دلم شکست درین شهر / حال دل شکسته تو دانی
من نیستم فراخور این جای / کاین‌جای دزدی است و عوانی
دزدند دزد منعم و درویش / پستند پست عالی و دانی
سیراب باد خاک خراسان / و ایمن ز حادثات زمانی
در نعمتش مبادکرانه / در مردمش مباد گرانی
آن بنگه شهامت و مردی / آن مرکز امیری و خانی
آن مفتخر به تاج سپاری / آن مشتهر به شاه نشانی
بیرون کشیده ملک به شمشیر / از چنگ باهلی و کنانی
زافغان و روس وترک ستانده / کشور به فر ملک‌ستانی
آن کوهسار دلکش و احتشام / وان دلنشین سرود شبانی
وان شاعران نیکوگفتار / الفاظ نیک و نیک معانی
*‌ / *‌
شخصیم گفت کز چه خراسان / برداشت سر به طغیان دانی‌
گفتم که زود زانیه گردد / آن زن که داشت شوهر زانی
جایی که پایتخت بلرزد / از چند تن منافق جانی
نخروشد از چه ملک خراسان / با خون پاک و عرق کیانی