مخور تا توانی می اندر جوانی / می اندر جوانی مخور تا توانی
که یک جرعه می در جوانی نشاند / یکی تیر در دیدهٔ زندگانی
حکیمانه می نیز خوردن نشاید / ازین اندک و گاه گاه و نهانی
گناهست و جهل است و بیماری تن / چه یک دوستکانی چه ده دوستکانی
ادیبی که فرمود، می خورد باید / دربغست ازو علم و آداب دانی
نه بر کیفر باده خوردن از اول / به پور جوان درها زد پیر ثانی
نه امریکیان منع کردند می را / درین عصر، چون مردم باستانی؟
چنان رامشی مردمان توانگر / بسیجیده درکار عشق و جوانی
چنان رادمردان چست و معاشر / خنیده به مهمانی و میزبانی
به مستی و میخوارگی کرده عادت / چو بازارگانان به بازارگانی
چو دیدند می را زیانهاست در پی / برون از سبکساری و سرگرانی
ببستند مر مرزها را و هر سو / نشاندند قومی پی مرزبانی
نهشتند کآید ز بیرون کشور / می صافی و باده ارغوانی
به کشور هم، آنجاکه بد خنبخانه / ببستند و بردند بیرون اوانی
نه از بهر دین خاست این کار ازیرا / ز قهر خرد خاست این قهرمانی
به تحقیق دیدند کز خوردن می / فزون شد جنایت برافزود جانی
هرآن کارگرکو به می کرد رغبت / ببازد به یک شب دوره بیستکانی
هرآن برزگر کاو به می کرد عادت / فرو ماند از پیشهٔ گاورانی
هرآن پاسبان کو به می گشت راغب / نیاید ازو شیوهٔ پاسبانی
خردمند مردم چو دیدند اینها / بکردند در حرمت می تبانی
همانا حرامست می زی گروهی / که دارد بر آنان خرد حکمرانی
تو را گر خرد حکمرانست بر دل / چو جویی ز خصم خرد شادمانی؟