ملک‌الشعرای بهار › شمار گیتی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهانا چه مطبوع و خرم جهانی / دریغا که بر خلق ناجاودانی
نعیم و جحیم است در تو سرشته / و لیکن تو خود فارغ از این و آنی
همه کارهای تو از حکمت آید / ز حکمت برون کارکردن ندانی
به‌دستت شماربست ز آغاز خلقت / که با آن شمردن‌، دهی و ستانی
ز فهم بشر این شمار است بیرون / که هست این شمر عالی و فهم‌دانی
کسی کاین شمردن بداند، بداند / که باقی به گیتی چه و چیست فانی
به علم این شمر، یافت مردم نتاند / که بیرون علم است این غیب‌دانی
برون است دانستن سرّ گیتی / ز قید زمانی و قید مکانی
چو خیطی که صد رنگ باشد بدان بر / بر آن خیط موری کند دیده‌بانی
زمان‌ها بباید که مر رنگ‌ها را / جداگانه بیند به تاریک جانی
گهی سبز بیند گهی زرد بیند / گه اسپید و گه سرخ و گه زعفرانی
ولی مرد بیننده بیند به یک دم / همه رنگ‌ها را به روشن‌روانی
برآن نگذرد دیدهٔ مور لیکن / تو بینی چو بر وی نظر بگذرانی
جهان همچو آن خیط صدرنگ باشد / من و تو چو موریم از ناتوانی
به قید زمان و مکان پای بسته / نه بینیم جز لحظه‌های جهانی
مر این لحظه‌ها را به‌ یک جای بیند / کسی کاو ز اسرار دارد نشانی
حسابیست آنجا که پیر تو داند / چه دانی تو در نیمه راه جوانی
حسابیست آنجاکه وهم محاسب / نیابد از اول قدم نقش ثانی
توان با ریاضت بدان راه بردن / چنان چون ز الفاظ‌، ره زی معانی
به صبر و ریاضت توان یافت آن را / که دولت نیاید به کف رایگانی
کسی سر گیتی بداند که جانش / بپیوست با عالم جاودانی
جهان خود نباشد مگر این شمردن / جهانا تو کی زین شمردن بمانی
همانا نمانی تو هیچ از شمارش / که هم بی‌شماری و هم بی کرانی
نه پیداست اصلت ز بن از قدیمی / نه پیداست پایت ز سر از کلانی
یکی خواند موهوم وآن یک قدیمت / دگر حادث دهری، آن یک ، زمانی
چنان چون تویی کی شناسمت زیرا / سراسر خیالی، سراسرگمانی
بهٔک‌جا حکیمی بهٔک‌جای نادان / به‌ یک جا زمینی به یک جا زمانی
همانا تو را نیست شکلی معین / که از چشم ِ اندازه دانان ، نهانی
ز هرگوشه کاندر تو بینیم ،چُنین / یکی برشده خیمه ی زر نشانی
من ای کاش دانستمی، سخت روشن / که تو برچه لون و چه شکل وچه سانی ؟
حکیمی مراگفت کاین چرخ و انجم / بود جسم گردندهٔ باستانی
در آن جسم گردنده پیداست رگ‌ها / که زی ماکند هر رگی کهکشانی
به هرکهکشان اخترانند ،بی‌مَر / که مهریست هر اختری، ازگرانی
به پیرامن مِهرها بر، قمرها / بگردند چونان که بینی و دانی
همان پیکرگرد پوبنده باشد / یک اختر، بر مردم آن جهانی
مداربست او را و ، اوج و حضیضی / قِرانی و بُعدی ،به چرخ کیانی
ازبن جنس ، استارگانند، بی‌مَر / کز احصایشان تا ابد با زمانی
که هریک جهانی‌ست واندر درونش / جهان‌ها چو اشیا درون ِ أوانی
برون زبن جهان‌ها و زابن آسمان‌ها / چه‌باشد؟ یکی‌ژرف ،بین ، گر توانی
ازیرا به نزد خرد راست ناید / به هر روی بی‌حدی و بی‌کرانی
همانا که چیزی‌ست بیرون این حد / مکان جُسته، بر ذِروه ی ِ لامکانی
وجودی‌ست آن‌جا کز اندیشه هر دم / به پا دارد و بفکند این مبانی
جهان است محکوم و اوی‌ست حاکم / وزاویست ،سلطانی و قهرمانی
به فرمان اثند ذرات و ،دارد، / به هر ذره فرمانش یکسان‌، روانی
جهان ارغنونست و او ارغنونزن / هم از اوست آهنگ و لحن اغانی
نگر کاندرین پهنهٔ بیکرانه / که یارد جز او دعوی پهلوانی
حکیمی دگر گفت نبود جز از او / وجودی که از راستی ، «هست» ، خوانی
جهان با همه عرض و طول و نمایش / سراسر گمان‌ست و او بی گمانی
حکیمی دگر حسن عالیش خواند / که جوبای اوس‌بند ذرّات ِ دانی
دوان است هر ذره زی حسن مطلق / چو عاشق ،به دیدار معشوق ِ جانی
بدان‌، تا چنو خوب گشتن تواند / زند گام هر ذره با ناتوانی
گهرها یک از دیگری مایه گیرد / شتابان درین عرضگاه امانی
چو پرمایه شد سوی بالا گراید / که یابد ز گم گشتهٔ خود نشانی
فساد ِصور، هست از این ره ،که گوهر / پس از پیری و مرگ جوید جوانی
کمالیست ،در هر زوالی، نهفته / که با هر زوالی رهد جاودانی
لئیم ،از لئیمی ،حسود ،از حسودی / پلید از پلیدی جبان از جبانی
گهر سوی اوج است پویا و کرده / فنای صور در رهش نردبانی
بکوشد گهر تا که جان گردد و جان / بکوشد که جانان شود زین معانی
سوی خیر و نیکی ،دوانند، جان‌ها / چو زی سکهٔ خسروی زرکانی
بود در ره عشق گام نخستین / بقای نهانی‌، فنای عیانی
چو باقی شود جان به جانان گراید / خود این است در عاشقی گام ثانی
اگر نفس‌ها را بقایی نبودی / به چیزی نیرزیدی این زندگانی
بمان تا که جان مایه گیرد ز دانش / ز دانش چو جان مایه گیرد بمانی
بود جانت مرغی که بربسته پرش / بر آن شو که این بسته پر برفشانی
برافشانی این پر به پرواز و گردی / به یک چشم برهم زدن آسمانی
سوی قوّت و حُسن ، پروازگیری / نهی ازپس پشت‌، ضعف و نوانی
از آن پیش ،کِت شه ،به نزدیک خواند، / ره قرب شه جوی اگر می‌توانی
رهت‌ سخت نزدیک باشد به‌ حضرت / گرت همت شه کنند هم عنانی
من اکنون یکی راه بنمایت ، نو / سزد گر درین راه مرکب جهانی
ره خویشتن خواهی و طمع و کینه / بهل‌، گام زن در ره مهربانی
ره صدق پیش آیدت وندر این ره / به جز راستی نیست دیگر نشانی
یکی شاه‌راهی‌ست پیوسته زان‌جا / به‌شهری کجا شهر مردانش خوانی
جوان‌مردی آن‌جا به کار است وکس را / در آن شهر ندهند ره رایگانی
چو آن جا درآیی برندت به درگه / دهندت یکی جامهٔ خسروانی
برندت شبان‌روز هرجای مهمان / کشی ازکف دوستان دوستکانی
کتابی گشایند پیشت ادیبان / که از وی شمار دوگیتی بدانی
چوکامل شدی بازگردی به خانه / که درماندگان را کنی میزبانی