ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوست می‌دارم من این نوروز فرخ‌فال را / تاکنم نو بر جبین خوبرویان سال را
خواهی ار با فال میمون بگذرد روز تو خوش / برگشا هر صبحدم از دفترگل فال را
عاشقا ز آه سحر غافل مشو کاین ابر فیض / آبیاری می‌نمایدگلشن آمال را
خواهی ار با کس درآمیزی به رنگ او درآی / بین چسان همرنگ گل پروانه دارد بال را
عاشق از خوبان وفا و مهر خواهد، ورنه هست / آب و رنگ حسن صوری‌، پردهٔ تمثال را
آن سر زلف سیه چیدی و از دامان خویش / دست کوته ساختی مشتی پریشان‌حال را
دولتی کافغان کنند از جور او خرد و بزرگ / بر خلایق چون دهد اعلان استقلال را
سفله از فرط دنائت ایمن است از حادثات / هیچ مؤمن خون نریزد اشتر جلّال را
از رقیب خرد ای دل در جهان غافل مباش / موش ویران می‌نماید دکهٔ بقال را
گرچه‌آزادی زبون شد لیک جای شکر هست / کاین روش بشکست بازار هو و جنجال را
بر وطن مگری که در نزدکرام‌الکاتبین / بهر هر قومی کتابی هست مر آجال را
شدگذشته‌هیچ‌و امروز است‌هم‌در حکم‌هیچ / حال و ماضی رفته دان‌ حاضر شو استقبال را