ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سیل خون‌آلود اشکم بی‌خبرگیرد تو را / خون مردم‌، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را
ای شکرلب‌، آب چشمم نیک دریابد تو را / وی قصب‌پوش آتش دل زود درگیرد تو را
ورگریزی زین دو طوفان چون پری برآسمان / بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را
باخبرکردم تو را خون ضعیفان را مریز / زان که خون بی‌گناهان بی‌خبر گیرد تو را
نفرت مردم به مانند سگ درنده است / گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را
کن حذر زان دم که دست عاشق دلمرده‌ای / همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را
ای خدنگ غمزهٔ جانان ز تنهایی منال / مرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را
خاک زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقان / هر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را