ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو اگر خامی و ما سوخته‌، توفیر بسی است / شعلهٔ عشق نه گیرندهٔ هر خاروخسی است
هر طبیبی نکند چارهٔ این مرده‌دلان / که دوای دل ما درکف عیسی‌نفسی است
گر دل سوخته ره برد به جایی نه عجب / سوی حق راهبر موسی عمران‌، قبسی است
کاروانی است پراکنده و سرگشته ولیک / خاطر گمشدگان شاد به بانگ جرسی است
طفل راگوشهٔ گهواره جهانی است فراخ / همه آفاق بر همت مردان قفسی است
ای توانگر تو به زر شادی و دانا به ضمیر / هر کسی را به جهان گذران ملتمسی است
شهر ما با عسس و محتسب از دزد پر است / ای‌خوش آن‌ شهر که‌ در باطن‌ هر کس عسسی است
سال‌ها حلقه زدم بر در این خانه «‌بهار» / بود ظنم به همه عمر که در خانه کسی است