ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت / تا خون من نریخت ز من دست برنداشت
دل خون شد از نگاهش وبر خاک ره چکید / بیچاره بین که طاقت یک نیشتر نداشت
چون سر نداشتیم عبث دست و پا زدیم / آری ز پا فتاد هرآن کس که سر نداشت
در خون طپیدنم ز دل زار خویش بود / ورنه خدنگ ناز تو چندان خطر نداشت
ازگریه‌سود نیست که‌من‌خود به‌چشم خویش / دیدم که هیچ گریه و زاری اثر نداشت
یا مرگ یا وصال که فرهادکوه کن / در عاشقی جز این‌دو خیالی دگر نداشت
گمنام زیست هرکه ز مرگ احترازکرد / جاوید ماند آنکه ز مردن حذر نداشت
جانی که داشت کرد نثار رهت «‌بهار» / جانا بر او ببخش کزین بیشتر نداشت