ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر نیم‌شبی مست در آغوش من افتد / چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
صد بار به پیش قدمش جان بسپارم / یکبار مگر گوشه چشمش به من افتد
ای بر سر سودای تو سرها شده بر باد / دور از تو چنانم که سری بی‌بدن افتد
آوازه کوچک دهنت ورد زبان‌هاست / ییدا شود آن راز که در هر دهن افتد
طوفان حدیث من اگر بگذرد از هند / در زیر لحد ریگ به کفش حسن افتد
شیرین نفتد هرکه زند تیشه که این رمز / شوری است که تنها به سرکوهکن افتد