ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رخ تو دخلی به مه ندارد / که مه دو زلف سیه ندارد
به هیچ وجهت قمر نخوانم / که هیچ وجه شبه ندارد
بیا و بنشین به کنج چشمم / که کس در این گوشه‌ ره ندارد
نکو ستاند دل از حریفان / ولی چه حاصل نگه ندارد
حریف کم‌ظرف‌ ز روی‌ معنی / بود سبویی که ته ندارد
حدیث حال تبه چه داند / کسی که حال تبه ندارد
بیا به ملک دل ار توانی / که ملک دل‌، پادشه ندارد
عداوتی‌ نیست‌ قضاوتی‌ نیست / عسس نخواهد، سپه ندارد
یکی‌ بگوید به‌ آن‌ ستمگر / بهار مسکین گنه ندارد