ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل از تطاول زلف نگار جان نبرد / چو مارگیر کز آسیب مار جان نبرد
به‌ صیدگاه دل‌ آن زلف خم به‌خم دامیست / که از علایق او یک شکار جان نبرد
دلا تجاهل عارف گزین که صاحب ذوق / محقق است کزین روزگار جان نبرد
بدان تبختر شاهانه گرگشاید رخ / پیاده‌ایست کز او یک سوار جان نبرد
سلاح عاشقی افتادگیست ورنه کسی / به پهلوانی ازین کار زار جان نبرد
به رهنمایی سیمرغ بست باید دل / وگرنه رستم از اسفندیار جان نبرد
سلامت ارطلبی کفرگوی و رندی کن / که زهد و تقوی از این گیرودار جان نبرد
بگو به ساقی مجلس به باده افیون ریز / وگرنه هیچ کس از این خمار جان نبرد
بر اهل فضل جهان سردگونه شد دانم / کزین خزان فضیلت بهار جان نبرد