ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد / این باشد آن نباشد آن باشد این نباشد
با انگبین لبت را سنجیده‌ام مکرر / شهدی که در لب تست در انگبین نباشد
قومی به فکر مشغول قومی بدین گرفتار / غافل که آنچه‌جویند درکفر و دین نباشد
در نکتهٔ دهانت هرکس کند گمانی / تا تو سخن نگویی کس را یقین نباشد
ماه فلک ز حسنت خواهد برد نصیبی / ورنه همیشه سیرش گرد زمین نباشد
خواهم سایم سر ارادت بر آستانت / شرمنده‌ام که چیزیم در آستین نباشد
یابد ز دام زلفش صید دلم رهایی / گر چشم صیدگیرش اندرکمین نباشد
با ترکتاز چشمش نیکو مقاومت کرد / حقاکه چون دل من حصنی حصین نباشد
گفتم بهار مسکین خواهدگلی ز باغت / گفتا خزان رسیده است گل بعد ازین نباشد