ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اسیر خود شدن تا کی ز خود وارستنی باید / زتن کامی نشد حاصل به جان پیوستنی باید
به فرمان تن خاکی به خاک اندر بسی ماندم / به بام آسمان زین پست منظر جستنی باید
به لوث خاکیان آمیخت دامان دل پاکم / به آب معرفت دامان دل را شستنی باید
به‌ هر کس‌ دوستی‌ بستم در آخر دشمن من شد / به حکم امتحان زین دوستان بگسستنی باید
سراسر دشمنی خیزد زکام دوستان بر من / به‌رغم دوستان با دشمنان بنشستنی باید
ز شیخ و صوفی و واعظ گسستم رشتهٔ الفت / مرا با خادم میخانه پیمان بستنی باید
مرا یاران من گویند کز می توبه بشکستی / من از اول نکردم توبه تا بشکستنی باید
بهار اندر حرم چندین چه جویی اهل معنی را / به نیروی طلب دیرمغان را جستنی باید