ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کنون که کار دل از زلف یار نگشاید / سزد گر از من آشفته کار نگشاید
بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار / چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید
ز روزگار در این‌ بستگی‌ چه‌ شکوه کنم / دری که بست قضا روزگار نگشاید
در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد / دربغ از آن که در انتظار نگشاید
به اختیار دل این کار بسته بگشایم / ولی زمانه در اختیار نگشاید
ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنم / که کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید
گل وفا ز نکویان طمع مدار بهار / که غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید