ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۶۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از ما به جز از وفا نیاید / وز یار به جز جفا نیاید
دلبر چه بلا بودکه هرگز / نزد من مبتلا نیاید
حرزی است مرا نهان کزان حرز / در خانهٔ ما بلا نیاید
من کوه غم توام ولیکن / زین کوه دگر صدا نیاید
در خانهٔ ما نیایی آری / منعم بر بینوا نیاید
شادان‌، خبر غمی نپرسد / سلطان به سر گدا نیاید
و آن را که قدم به فرش دیباست / در خانه ی بوربا نیاید
آخر ز خدا بترس اگر هیچ / از روی منت حیا نیاید
گوبی که ز عشق دست بردار / این کار ز دست ما نیاید
من زلف تو مشک چین نخوانم / کز اهل ادب خطا نیاید
بر ما قلبت چرا نسوزد؟ / بر ما رحمت چرا نیاید؟
بیگانه بود «‌بهار» آنجا / کاوازهٔ آشنا نیاید