ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نیست کسی را نظر به حال کس امروز / وای به مرغی که ماند در قفس امروز
گر دهدت دست خیز و چارهٔ خودکن / داد مجو زان که نیست دادرس امروز
آن که به پیمان و عهد او شدم از راه / نیست بجزکشتن منش هوس امروز
وان که دو صد ادعا به عشق فزون داشت / بین که چه آهسته می کشد نفس امروز
همتی ای دل که پس نمانی از اغیار / پیش نیفتدکسی که ماند پس امروز
خانه خداگو به فکر خانهٔ خود باش / زان که یکی گشته دزد با عسس امروز
ملت جاهل مکن مجادله با بخت / فروبزرگی به دانش است وبس امروز
خود غم خود می‌خور ای بهارکه هرگز / کس نکند فکری از برای کس امروز