امیر معزی › شمارهٔ ۱۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تاگه عز بندگآن در دین و در ایمان بود / عز و دین اندر بقای دولت سلطان بود
طاعت و پیمان او را بخت در بیعت بود / دولت و اقبال او را چرخ در فرمان بود
هر ندیمی زان او با فر افریدون بود / هر غلامی زان او با عدل نوشروان بود
کمترین خدمتگزارش برتر از قیصر بود / کمترین طاعت نمایش برتر از خاقان بود
بندگان شاه عالم مُقبل و یکتا بود / هر یکی را مشتری زیبد که سعدافشان بود
همت هر یک روا باشد که برگردون بود / دولت هر یک سزا باشد که برکیوان بود
تا قیامت سرفرازد بر بزرگان جهان / بنده‌ای کاو را چو سلطان جهان مهمان بود
میرحاجب را نثار نعمت است از بهر شاه / ور روا دارد همی او را نثار جان بود
تاکه باشد آفتاب اندر بروج آسمان / آن یکی باشد روان و آن دگرگردان بود
ساحت فتح ملک خواهم که بی‌غایت بود / بایهٔ تخت ملک خواهم که بی‌بایان بود
عدل او خواهم که چون رضوان بیاراید جهان / تا جهان از عدل او چون روضهٔ رضوان بود